|
|
|
|
|
آتش در باد هم عجب تماشایی است... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 12:24 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
مرگ کسب و کار من است را دیروز شروع کردم, از اون کتابهاییه که فقط نبود وقت و جابجایی از مترو به تاکسی و ... می تونه خوندنش را متوقف کنه.
دو سه شبی هم هست تفسیر خواب فروید را می خونم, شاید یه وقتی راجع بهش مفصل تر بنویسم. هنوز نمایشگاه کتاب نرفتم :( گمونم امسال باید قرصش را بخورم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 8:57 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
ما که سرمون به کار خودمون گرم بود اوستا کریم!
* غاده السمان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 21:25 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
پس چرا روزی هزار بار در صور می دمی؟
* جبران خلیل جبران |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:20 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
کاش میشد، بوی بارون را هم جایی ثبت کرد تا هر وقت دلت خواست بازش کنی و عطر کاج و بارون بزنه تو اتاقت.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 7:32 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
از پوشش خبری صدا و سیما در مورد این خبر چیزی نمی دونم
ولی دردناکه! سهم کسری از جوانهای این مملکت -متعلق به هر دهه ای که باشند - غربت و اسیری و جان دادن و بعدش هم قضاوت شدن توسط نسلهای بعدشون باشه ... و همیشه مصلحتی باشه که نذاره واقعیت اون جور که هست نشون داده بشه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:31 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته باید طلسم فروید نخونی های چند ساله را بشکنم.
حیف دسترسی به کتابهای ترجمه نشده ی کاغذیش* ندارم :(
*من همچنان یک ضد طبیعت سبز محسوب میشم در حوزه کتاب
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:14 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون بچه محل |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 18:53 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
اي دريغا, گناه ابليس عشق او آمد با خدا و گناه مصطفي داني كه چه آمد؟ عشق خدا آمد با او. يعني عاشق شدن ابليس خدا را گناه او آمد.
عين القضات همدانی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 12:36 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگترین گناه من به طور قطع تو بودی,...
تنها گناهی که واقعا مرتکبش نشده ام
ص-305 چقدر دلم برای خواندن دوباره جملات این کتاب تنگ شده بود
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:27 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
"دیشب سرشام فرمودند علاءالدوله فرانسه می داند. خواستم تمجیدی کنم عرض کردم: در سلطنت فتحعلی شاه ناپلئون درمسئله مهمی کاغذی نوشته بود , کسی نبود ترجمه کند همانطور سربسته پس فرستاده شد. حالا در تهران چهار پنج هزار نفر دفرانسه دان هست. بندگان همایون دستی بر سبیل مبارک کشیده فرمودند: آن وقت بهتر ازحالا بود هنوز چشم و گوش مردم این طور باز نشده بود."
"قبله عالم به ابوالحسن خان که پدر بر پدرش کرد و حرام زاده اند فرمودند: اگر سلطان عثمانی اول محرم را عید نمی گرفت کارش این همه مغشوش نبود. اما این فرمایش را در وقتی می فرمودند که به سلامتی وجود مبارک بطری بُردو (بوردو) کنار سفره بود. ان شاءالله هزار سال بنوشند. این مطلب دخلی به عقیده خوب شاه ندارد" * گوشه هایی از خاطرات عمادالسلطنه در کتاب روزنامه سفرمیمنت اثر ایالات متفرقه ی امریغ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:12 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
اینکه اجازه انتشار یک کتاب را ندهند شرف داره به اینکه چاقو بردارند کتاب را سلاخی کنند.
نکنید تو را خدا ... #روزنامه ی سفر میمنت اثر ایالات متفرقه ی امریغ
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 20:16 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
نبُرد
کَند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 22:55 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب.... پرسیدم چرا؟ گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده. با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم... سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم. دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست. برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم... همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب... داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد. گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست" گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته. همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده... تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم... چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم. نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت "خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم" اینو که گفت به خودم اومدم... یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر. گریه کردم... براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی. ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره. هیچی نگفت... یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... ولی بعده به هفته، کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه، یه هفته دیگه گذشت... دیگه حتی سلام هم نمیکرد. فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم. هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده... از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم. از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم. یه چیزی هم یاد گرفتم... بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن... از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم... ساعت 2 شب اینکار رو میکنم... . . آنتاركتيكا هشتادونه درجه جنوبي /روزبه معين * خدا کنه تا نمایشگاه کتابش مجوز بگیره برای چاپ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 18:51 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
سرگردانم! دچارم! امام ِ مست ِ میخانه
*عطار
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 20:14 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشجو ها هر جلسه غر می زنند که اگر چند تا سوال برای آخر ترم داشته باشند و امتحان از همونها طرح بشه مشکلی ندارند( بیشترین آمار افتاده های من در این 8-9 سال دقیقا مربوط به همین نوع امتحان ها بوده)
امروز بهشون میگم اگر این سوال من را درست جواب دادید باشه قبول. سوال: فرض کنید یک عدد چهار رقمی با تقارن آینه ای داریم , این عدد یک تاریخ را داره نشون میده دو عدد اول سال و دو رقم بعدی به ترتیب ماه و روز هستند, اگر این تاریخ مربوط به یک رویداد در سال 87 باشه, روز و ماهش را حدس بزنید. چند دقیقه سکوت محض - استاد نمیشه بیشتر راهنمایی کنید - تقارن آینه ای یعنی اگر دو رقم دو رقم جدا کنید مثل انعکاس تصویر در آینه تخت می مونه - باز هم سکوت - مبگم رویداد در مهر باید اتفاق افتاده باشه اعداد اعلام شده را با فرمت تاریخ براشون نوشتم -87/7/7 ( قیافه من 87/1/7؟! ( 87/7/87؟!!!!!!!!! ( - خوب استاد بگید دلتون نمی خواهد ما این ترم پاس بشیم دیگه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 19:44 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقتی هست, شبایی که مغزم کشش خوندن حروف چاپ شده رو کتاب را نداره, یا بیخوابی های دوره ای میاد سراغم, تصادفی یک آواز سنتی پیدا می کنم و حین پخش آواز یا تصنیف انتخابی میگردم یه چیزایی در مورد گوشه های آوازی و دستگاه های موسیقیابی اش می خونم, نمی دونم برای من ی که نه سواد و نه ذوق آنچنانی در موسیقی دارم که لذت شنیدن اون موسیقی را مضاعف می کنه.
یک بار امتحانش کنید.
غزل : حافظ
۱ دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود درآمد شور ۲ رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی جامه یی بود که بر قامت او دوخته بود جمله اول رضوی ۴ جان عشاق سپند رخ خود می دانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود عاشق کش و تحریر نغمه ۳و۵ گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود ۳ جمله دوم رضوی ۵ سلمک ۷ کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود رضوی و تحریر جواد خانی ۶ دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود قرچه ۸ یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود حسینی ۹ گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود فرود مشخصات عروضی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بحر: رمل مثمن مفبون محذوف |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 23:33 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
-از همهي نيازم، همين بس كه حالم را بداند...
-می داند؟! -لا ادری
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 20:19 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد صد کاروان عالم اسرار بگذرد مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی هر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش وین دوست منتظر که دگربار بگذرد گفتم به گوشهای بنشینم چو عاقلان دیوانهام کند چو پری وار بگذرد گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد بازار حسن جمله خوبان شکستهای ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد غایب مشو که عمر گران مایه ضایعست الا دمی که در نظر یار بگذرد آسایشست رنج کشیدن به بوی آنک روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما گر محتسب به خانه خمار بگذرد سعدی به خویشتن نتوان رفت سوی دوست کان جا طریق نیست که اغیار بگذرد * سعدی جان! روزت و یادت گرامی, به قول خودت : مردم همه از خواب من از فکر تو مست احترام تمام قد به خاطر معجزه ی کلامت, زمزمه شون باعث شده صدای شکسته شدن بغض مون در همهمه ی آشوب و بلبشوی این عصر راحت تر گم بشه.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 19:33 توسط م ر ی م
|
|
||