‏السّلامُ على أمي
أوّل الأوطان
وآخِر المنافي!

‏سلامی نثارِ مادرم
اولین وطن‌
و آخرین تبعیدگاه‌!

‏⁧ محمود درويش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:21  توسط م ر ی م  | 

بی خیال اتفاق های هر ماهه، هر هفته، هر روزه، هر ساعت و هر لحظه این خاک.

حال عزیزان تون را زود به زود بپرسید، اینجا فرصت زندگی زیاد نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:38  توسط م ر ی م  | 

همزمان با نيما به در ورودي شركت مي رسيم و اون تعارف مي كنه كه من اول وارد بشم، ميگم چرا اول من؟! چون ١٠-١١ سال بزرگترم!؟

مي خنده و ميگه : نه چون شما هميشه سريع راه ميريد ، نفسم ميگيره اگر بخواهم قدم هام را با شما هماهنگ كنم. 

ميگم خجالت نمي كشي ، ١٠ سال جوان تر از من هستي.

ميگه : مطمئنيد شناسنامه تون اشتباه صادر نشده؟

ميگم: جيان لوييجي بوفون را ميشناسي؟

ميگه: كي؟!

ميگم: هيچي! من اول ميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:15  توسط م ر ی م  | 

نه مرا با تو بودن آسان است

نه توان گفتنت وداع، وداع
عشق!
ای ترکش کنار نخاع...


بهادر باقري

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 6:18  توسط م ر ی م  | 

حماقت محض

، براي آزادي و پيشرفت اين خاك  ما به دانش، اشاعه فرهنگ و اميد نياز داريم نه آشوب و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 17:55  توسط م ر ی م  | 

من كجا، باران كجا و راه بى پايان كجا
آه اين دل دل زدن تا منزل جانان كجا

‎هرچه كویت دورتر، دل تنگ‌تر، مشتاق‌تر
‎در طريق عشقبازان مشكلِ آسان كجا

 

خوب شد- همايون شجريان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:40  توسط م ر ی م  | 

مكان: سفارت خارج

زمان:پنج شنبه ٧:٣٠ صبح

آقاي خوش اخلاقي كه در را باز مي كرد توضيحاتي در مورد مدارك و نحوه مصاحبه مي داد و مي گفت برگه هاي سمت چپ روي ديوار را بخونيد حتما.

ساعت: ٧:٤٥

نفر اول از گيت مصاحبه مياد بيرون و ميگه:"بيمه مسافرتي بايد داشته باشيم"

دو سه نفري كمي جابجا مي شوند و ميرند از اون آقا خوش اخلاقه سوال بپرسم كه مطمئن بشوند.

نفر سوم مياد بيرون و ميگه:" يكي از عكس هاتون بايد رو فرم چسبانده بشه"

هفت، هشت نفري ميرند سراغ آقا خوش اخلاقه تا ببينند چسب داره يا نه.

نفر هفتم يا هشتم مياد بيرون و ميگه:"هزينه ويزا را نقد بايد داخل پاكت تحويل بديد"

جمعيت ي كه ميرند سراغ آقا خوش اخلاقه دو برابر قبل ميشه.

اولين خانم جمع ميره داخل و مياد بيرون و :" ميگن مدارك بايد سورت باشه"

اين بار ديگه رسما آقا خوش اخلاقه مي خواست سرش را بكوبه به ديوار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:14  توسط م ر ی م  | 

الان دارم تو مسير خونه خبرها را چك مي كنم.

خدايا! مادرها را از چي آفريدي؟!

يعني  فقط منتظر خبر پيدا شدن پاره تن ات بودي اين همه سال...

 

بهشت خيلي حقيره براي مادران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:56  توسط م ر ی م  | 

جدا از ترافيكي كه هميشه ازش متنفرم، ديدن اين همه فينگيلي كلاس اولي با كوله هايي كه اندازه ي خودشون چقدر مي تونه حال صبح شنبه م را خوب كنه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر ۱۳۹۵ساعت 7:17  توسط م ر ی م  | 

سر صبح راننده های خطی سر اندرزگو سر حق مالکیت خط ثبت نشده بگو مگو داشتند و ....

راننده جدید داد میز که من کارت زرد! دارم و نیم ساعته اینجا منتظر مسافرم

پیشکسوت خط هم فقط غر میزد که تا یک ساعت دیگر هم اینجا وارسی با 500 کرایه اضافه ای که میگیری خر* هم سوار ماشین نميشه چه برسه مسافر

بعد دو سه دقیقه ای که مسافرهایی پیشکسوت تکمیل شده ، دعا! گویان نشست پشت رل و از خجالت عوامل پشت صحنه دراومد.

رو کرد به من و گفت: مردک .... هی ميگه من کارت زرد دارم! اصلا چی هست این کارت زرد؟!

بهش میگم: چند تا کارت داشت؟

ميگه: چطور؟

میگم اگر دو تا داشته باشه خود بخود بازی بعد را از دست میدهد! !!

به زور لب و لوچه اش را جمع کرد و زیر لب احتمالا برای عاقبت بخیری منم از خدا به چیزهایی خواست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت 7:27  توسط م ر ی م  |