مادرک صبح میگه شماره پروازت را بگو ، وقتی پروازهای سقوطی را اعلام می کنند بتونم پیدا کنم ;)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 13:58  توسط م ر ی م  | 

کل عیب احبه فیک

الا غیابک

‏تمامی عیب هایت را دوست دارم
جز نبودنت را

#محموددرویش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 5:33  توسط م ر ی م  | 

ونحن نحبّ الحياة إذا ما استطعنا إليها سبيلا

* محمود ردویش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:25  توسط م ر ی م  | 

سید تعریف می کنه که هر وقت از دایی خدابیامرزش کسی می پرسید که چرا مجردی , اون بنده خدا هم جواب میداده که " بچه را باید خدا بده."

حالا منم  تا کسی میاد بپرسه " تو چرا..؟" ما هم یه خدا بیامرزی به روح اون عزیز می فرستیم و قال قضیه را با همون جمله قصار می کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:0  توسط م ر ی م  | 

لا تقسوا علی أنثی إلا فی عناقها

به زن(مرد) سخت نگیرید مگر به هنگام در آغوش کشیدنش..

 

محمود درویش

 

پ.ن: اگر متنعم هستید, کفران نعمت نکنید 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:50  توسط م ر ی م  | 

‏السّلامُ على أمي
أوّل الأوطان
وآخِر المنافي!

‏سلامی نثارِ مادرم
اولین وطن‌
و آخرین تبعیدگاه‌!

‏⁧ محمود درويش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:21  توسط م ر ی م  | 

تقریبا سه سالی میشه کتاب را دارم ولی هیچ وقت نشد برم سراغش, امشب آخرین صفحات این کتاب بعد از دو هفته بالاخره خونده می شود *( به امید خدا ).

اسکار ,شخصیت اصلی قصه بر عکس شخصیت های دوست داشتی "مردی به نام اوه" و "جزء و کل" با وجود تلخی اش شما را تا آخر کتاب به همراه می کشه , البته روح و روانی براتون باقی نمی گذاره در آخر, الباقی اش را خودتون بخونید و قضاوت کنید.

"اتحادیه ابلهان" احتمالا انتخاب بعدی باشه برای روزهای آخر سال که وصف خوبی ازش شنیدم.

روزهای آخر سال 96 را دریابید به هر حال

 

* کلیدر را در کمتر از این زمان خوندم , برای همین این دو هفته برام یه گل به خودی "استاد اسدی وار" محسوب میشه ;)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:32  توسط م ر ی م  | 

به اسم پاک سازی پوست, کل صورت طرف را چنگول کشیدند , معلوم هم نیست تا شب عید اون ابعاد زخم و زیلی بهتر بشه, خدا تومن پول بی زبان هم از جیبش رفته , تازه با افتخار هم میگه که دکتر فلانی  ر ... زده به صورتش...

 

از وضعیت باشگاه مون دیگه نگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:35  توسط م ر ی م  | 

فارغ از بازی خوب لیلا حاتمی, و صدای همایون نازنین, فیلم خوبی نبود.

این حجم از نمایش ضعف در شخصیت زن کمی رقت انگیز بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 20:54  توسط م ر ی م  | 

از همه پرهیز می‌کردم به جز تو....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:4  توسط م ر ی م  | 

و گفت:
هر چیز را زکاتی ست، زکات عقل اندوهی ست طویل!

 

تذكرة اولياء

عطار نيشابوری

*شاید باید گفت خوش به حال بی شعورها، دیوانه ها هم گاهی غمگین می شوند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 11:56  توسط م ر ی م  | 

آوا عروسک جدیدش را به همه نشون میده و با کلی افتخار از سفید بودن جونبر (جانور) اش تعریف می کنه.
بعد بازی یهوو عروسک بچپاره با یک ضربه سه امتیازی پرت شد اون سر هال
بهش میگم:" آوا جان عروسک ات را چرا پرت میکنی ؟! الان گریه می کنه!"
نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه " آخه عمه! عروسکم گریه می کنه!!!!!"
 
 
قربون خدا برم , ما برای اثبات خویشاوندی نیاز به تست ژنتیک نداریم, چند تا سوال و جواب از بچه 2 ساله مون بشه ریشه ی آبا و اجدادیش در میاد.
 
 
* نفله, لقبی هست که اون یکی باباجونش بهش داده, ببینید چه به روز اون بندگان خدا میاره روزها که مامانش سر کاره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:38  توسط م ر ی م  | 

عيونك مثل الحكومة

 لا عدل لا رحمة لامساواة 

 

 

"چشمانت مثل حکومت است, نه عدلی دارند, نه رحمتی و نه مساوات"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:44  توسط م ر ی م  | 

زنگ زده حال و احوال کنه و ابراز دلتنگی!

میگم حرفی نداری بزنی

میگه :" تشک های اینجا خوب نیست ابریه کمرم درد میگیره"

 

من که شک دارم در این نسل , اون یک دونه کروموزم x, y الان سر جای اصلی شون باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:46  توسط م ر ی م  | 

از حسن های خونه ما اینه که از 10 شب به بعد ( خیلی وقتها از 9 شب ) نه صدای تلویزیون میاد و نه صدای زنگ تلفن(همراه و ثابت). پ ن : دلم به حال گوش هامون میسوزه که وقت استراحت بهشون نمیدیم. * الان دلم میخواست رو تپه های روستای ابا و اجدادی بودم که فقط صدای باد بود و احیانا بارون .
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:15  توسط م ر ی م  | 

دو سال پیش اواخر دی ماه , بعد از اینکه از ماموریت کاری برگشتم, همکاران ! خبر اومدن یک کارآموز جدید را دادند, شاگرد اول دانشگاه علامه و دانشجوی ترم دوم فوق لیسانس بود و البته خردادی*

شش ماه طول کشید تا بتونه تشخیص بده من کی دارم باهاش شوخی می کنم و کی جدی هستم.

روزهای اول که به شوخی بهش می گفتم تا سربازی نری درست نمیشی, از شدت عصبانیت سرخ می شد و می گفت من عمرا برم سربازی و سربازی تلف کردن عمره.

"خواهیم دید" با چاشنی یک لبخند تنها جوابی بود که از من می شنید.

دوشنبه بعد نهار خداحافظی اش کلی خاطرات ماه های اولش  را با هم مرور کردیم .بهم گفت یادتونه چقدر خام بودم , فکرش را نمی کردم یه روزی واقعا بخواهم برم .

امروز روز اولی بود که ملبس شد به لباس شریف سربازی و من جدا از همه حرف هایی که بهش زدم نگران امنیت "افشین" و همه جوانهایی ام که قراره تو این مملکت داوطلبانه و یا غیر داوطلبانه این مسیر را طی کنند.

امیدوارم  این خاک و مردمش و جوان هاش یه روزی از شر تفرقه و بی عدالتی و ناامنی خلاص بشوند .

 

* (از شانس خوبم هر دو تا همکارم (سرباز وظیفه و گلنار) خردادی اند, یعنی چنان استعدادی در این جماعت وجود داره که می تونید در کسری از ثانیه شادترین و عصبانی ترین حالت شون را ببینید. و اگر عادت به این اخلاق شون نداشته باشید مدام به خودتون شک میکنید.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:4  توسط م ر ی م  |