• تو کتابخونه ام دارم می گردم ببینم چی میشه برای یک مسافرت دو هفته ای برداشت, "سمک عیار" و "سوربز " مدتهاست جلو چشمامه, برم یه نقد بخونم راجع بهشون ببینم باید جایگزین براشون پیدا کرد یا نه.
  • شهرزاد 12 هم امشب بعیده برسم نگاه کنم.
  • چمدونم وسط اتاق ولو ئه.
  • ......*
  • رئیس امروز گفت: من نمیام, خودت باید بری تا هم دو هفته از شرت! راحت بشم هم کار یاد بگیری :( خدا به داد اون سه تا بینوایی برسه که من شدم لیدرشون
  • این دو هفته را خدا ختم بخیر کنه, 
  • آمپولهایی که زدم داره اثر می کنه, فقط خدا کنه عوارض سفکسیم اونجوری که دکتر میگفت نباشه وگرنه رسما آسفالت میشم.
  • اینجا هم کمی استراحت کنه, تا اگر عمری باقی موند برگردیم. قدیمی ها که اینجا را بعیده یادشون مونده باشه, چه برسه به خوندن, جدیدی ها هم خدا بهشون اجر دنیوی و اخروی دهد 
  • تا بعد...

* یه وقتی, یه جایی خونده بودم که " غلاف کن در این/اون وادی زبان به کار ناید" ما هم مطیع ایم :)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:8  توسط م ر ی م  | 

صبح حس دل کندن از رختخواب و دیدن مترو خلوت و رخوت و خواب صبحگاهی ملت را نداشتم

الان نشستم تو تاکسی و علیرغم خبر های خوش سایت های خبری دارم سعی می کنم با دیدن آسمون صاف و آبی به بی خوابی دیشب و حال بد هفته گذشته و ماموریت  دو هفته آینده و کنجکاوی مسافر کناری فکر نکنم...

انشالله که امروز روز خوبی 😊

* تزه دارم وخامت اوضاع دست اندازها این شهر را درک می کنم

* حافظ میگه:

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 8:23  توسط م ر ی م  | 

اَعوذُ بِکَ مِنک...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 6:30  توسط م ر ی م 

اگر این سفارت را بعد حادثه منی آتش می زدند اینقدر دلم نمی سوخت...

منتظرم ببینم واکنش حضرات چیه امروز

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 5:36  توسط م ر ی م  | 

دیروز دستفروش های مترو

امروز لبو فروش

فردا ....

راه نفس این شهر را همین ها بستند وگرنه برج های n طبقه یا ماشین های نمره نشده چند میلیاردی که برای حفظ و بقای این شهر پر بلا از اوجب واجباته.

خدا جون هنوز امیدواری بهمون دیگه؟!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:2  توسط م ر ی م  | 

رسیدیم

اما

از این محل هم رفته بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط م ر ی م  | 

مستم کن آن چنان که ندانم ز بی خودی           در عرصه خیال که آمد کدام رفت

*وای بر احوال کسی که عقلش بی می , مستی می کنه.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 21:59  توسط م ر ی م  | 

لب بر لبم  نهاد  و به  من گفت با نگاه:         اينك همان  لبي  كه  قرار  تو برده بود

 نوراني(وصال)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 10:12  توسط م ر ی م 

شاید به رفتن ها, نبودن ها و غربت در این شهر بشه عادت کرد

ولی این هوای تهران نفس خیلی ها را به شماره انداخته...

خدایا رحمی فرما

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 7:11  توسط م ر ی م  | 

وای از  روزی که مطلع اش  این آواز باشه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 9:46  توسط م ر ی م  | 

بی همگان به سر شود
بی تو......

 

رسم روزگار غدار همینه , مجبورت می کنه همه جوره به سر کنی :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ساعت 22:16  توسط م ر ی م  | 

چند سال پیش یک چیزی نوشته بودم در مورد مرگ مغزی...

الان با دیدن فرهادِ سریال شهرزاد می بینم دقیقا این آدم تا اینجای ماجرا (من فقط تونستم علیرغم میلم 5 قسمتش را تا امشب ببینم) دو بار دچار این حالت شده, یه بار زمانی که از تیربارون خلاص شد و آخریش هم زمانیکه شهرزاد به خاطر خود فرهاد! ازش گذشت.

در هر دو ماجرا هم به ظاهر این آدم را زنده نگه داشتن ولی یه بار آرمانهاش و بار دوم عشق اش را جلوی خودش سر بریدند.

همیشه  برای یه همچین اتفاق هایی, کلی دلیل منطقی یا استدلال های عاطفی و احساسی میشه جور کرد و فرهاد (ها) هم لابد باید منت گذار و متشکر باشند. ولی کاش یه بار از فرهاد بپرسن جونش را ترجیح میده یا مرگ با عشق و آرمانش را...

 

* پی نوشت: هنوز نمیشه قضاوت کرد فرهاد واقعا قربانی هست یا نه, تا پایان داستان خیلی مونده, ولی حس القا شده تا اینجای قصه برام این بوده.

* بر م سراغ اپیزود 6 :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 21:38  توسط م ر ی م  | 

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود

گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

چو هر چه می‌رسد از دست اوست فرقی نیست

میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود

نسیم باد صبا بوی یار من دارد

چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود

همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه چشم

که یک نظر بربایم مرا ز من بربود

به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن

دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود

سوار عقل که باشد که پشت ننماید

در آن مقام که سلطان عشق روی نمود

پیام ما که رساند به خدمتش که رضا

رضای توست گرم خسته داری ار خشنود

شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت

دگر شب آمد و کی بی تو روز خواهد بود

 

*  عادت م شده اگر حرفهای خواجه برام سنگین بود, شاهد حرفاهاش را از غزلیات شیخ اجل بپرسم, و این شد شاهد غزل یلدایی من

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 1:22  توسط م ر ی م  |