|
|
|
|
|
امان از این آواز |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:11 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
شده در اوجِ جواني ، با همين ظاهرِ شاد تا گلو!!!!پيرِ كسي باشي و قسمت نشود؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 6:50 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
یعنی تا وسط های روز حتی شک هم نکردم این خیل عکس سیاه و سفید ملت برای چیه!
با این اوضاع سطح دغدغه فرهنگی و هم نوایی ملت مون با دنیای روز, فقط منتظر روزی ام یه روز چالش عکس با شورت مامان دوز راه بیفته کمی دلم وا بشه. خدایی ! بهتر نبود به جای اینکه عکس های جدیدتون را به اشتراک بذارید, یک عکس سیاه و سفید قدیمی از آلبوم خونه تون انتخاب کنید که کمی بیشتر لذت بصری نصیب بیننده اش بشه؟!
پ.ن-بی ربط: هنوزم که هنوزه از عکس دیجیتال خوشم نمیاد( یاد یاشیکا و زنیت و حلقه های 24- 36 تایی فوجی بخیر در این شب سه شنبه ای) , خداییش نسل آینده چجوری می تونند با عکس های روی موبایل و لب تاپ و ایستاگرام تجدید خاطره کنند؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:0 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان بچگي ما درس خوندن و مدرسه رفتن تو تابستون فقط واسه فصل انگوري ها بود.
اين سيستم آموزشي قشنگ ر... به تابستون همه دانش آموزها، آخه اين موقع صبح تيرماه هنوز بايد دانش آموزها راهي مدرسه باشند؟!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 6:47 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
این اواخر که بعد مدتها تن پروری رفتم باشگاه, جلسه اول مربی مدام میگفت مریم موقع فلان حرکت پاهات به اندازه عرض شونه هات باز باشه , منم با دقت یک هزارم میلیمتر فواصل را تنظیم و حرکات را اجرا می کردم و وسط هر حرکت دوباره با صدای ملیحی جیغ میزدند که گ عرض شونه!!!!!!!"
دیگه کم کم به خودم شک کرده بودم که نکنه واقعا دارم گیج بازی در میارم و در ادبیات اینها شونه یه جای دیگه است و دارم این بنده خدا را عذاب میدهم, بعد نیم ساعت دوزاری ام افتاد که خانم موقع چک کردن حرکاتم فقط پایین را نگاه می کنه و فاصله بین پاهای خودش و من را ملاک قرار داده , بهش لبخند زدم و گفتم مربی جان به جان عزیزانت اگر خوب نگاه کنی عرض شونه های من همینی که هست, اشل اندازه گیریت میزون نیست. الغرض اینکه, آدم ها را با اشل عرض شونه های خودشون بسنجیم و اگر کسی سایزش با ما فرق داره, این را به حساب مشکل و عیب طرف مون نذاریم, و مطمئنا همین تفاوت ها جزء حسن های نادر طبیعت محسوب میشه. * مخصوصا آدمی را که بعد 1.5 ساعت ورزش بجای تخم مرغ سیب زمینی میاد یک بشقاب ذغال اخته می خوره را اصلا در حیطه هیچ مقایسه ای نیارید که دلش می شکنه.
همین
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵ساعت 20:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر عمرمون به دنیا باشه, احتمالا امسال یکی از پرخبرترین سال های عمرمون میشه,
خدا رحم کنه امسال به همه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ساعت 2:33 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
دریغا سوختگان عشق سودایی باشند٬ و سودا نسبتی دارد با جنون٬ و جنون راه با کفر دارد. باش تا شاهد ما را بینی٬ و آنگاه بدانی که چرا دیوانه باید شد. هرگز دیده ای که کسی از دست بت دیوانه شود؟! این ابیات بشنو: در مذهب شرع کفر رسوا آمد زیرا که جنون ز عشق سودا آمد
هر کس که به کفر ِ عشق بینا آمد از دست بت ِ شاهد یکتا آمد عین القضات همدانی- خاصیت آیینگی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 11:57 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:29 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
فریاد بر سخت جانی من و دل تو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 20:8 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
به اندازه ی تمام بی خوابی های هر شبم بدهکاری!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 2:37 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:46 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد سه سال حضورم در شرکت , همکاری ازم می پرسید: ببخشید دوستان می خواهند بدونند شما تا حالا به عمرتون عصبانی هم شدید؟!!!
می خندم, میگم این نشون دهنده قدرت من نبوده و نیست,حریفان قدر نبودند... جواب را میذارند پای حاضر جوابی ام! و بلند بلند می خندند جوان تر از اونی هستند که بدونند "خشم" هم مقدسه, باید حرمتش را حفظ کرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 20:48 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ای بـرده دلـم بـه غمزه ، جـان نیـز ببـر ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 1:34 توسط م ر ی م
|
||
|
|
|
|
|
باور دارم به عدد مادرهای این سرزمین معجزه ای به این اسم وجود داره.
معجزه ی امشب بی نظیر بود نشانه ها کم نیست ایمان بیاوریم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:49 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
امان از |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵ساعت 20:26 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ذکر سحر بیست و سومین روز
* محتشم کاشانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 3:31 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب علی از راه نرسیده, سریع رفت شورت و پیرهن ورزشی اش را پوشید تا با توپ فوتبال و اون پاهای ملخی اش از فک و فامیل حاضر در مراسم افطاری دلبری بکنه!
میگه عمه ببین عضلات ساق پام را !!!!( حالا دو روزه رفته مدرسه فوتبال) بهش میگم علی ! عمه جان پس آرمانهای بروس لی چی شد, ورزش رزمی را به فوتبال فروختی. میگه : من دیگه تا الان نصف راه را اومدم حیفه بخواهم فوتبال را الان ول کنم . خداییش استعداد جوگیریش برای فوتبالیست شدن بد نیست.
* از حق نگذریم فوتبالش هم عین سر و زبونش از بچگی خوب بود .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵ساعت 13:56 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
خودم می دونم صدا زدن اسمش(ت) اونم هزار بار ,
هزار بار زنجیرم می کنه به هزار شکل ممکن آتیشم می زنه. وقتی از هُرم فراقش(ت) فقط اجازه داده(ی )که بخواهم " خَلِّصْنا مِنَ النّارِ" نه اینکه از آتش نجاتم بده(ی ) که نذاره(ی) "غیری" بمونه در دلم....
* امشب اگر به بند 59 رسیدید من را هم یاد کنید
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۳۹۵ساعت 11:4 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ابتدایی بودم که برادرم برای آموزشی سربازی اعزام شد کرمان, هنوز خاطرات بد و شرایطی را که اونجا داشت را فراموش نکردیم, خبر دیروز سرباز ها دوباره یادآوری کرد که باید آخر شانس باشی که 05 نصیبت بشه.
روح همگی شون شاد :)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:52 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد اول صبح فریاد می زنه : پر کن پیاله را کاین جام آتشین ....
و ما ادراک "هوشیاری در مستی " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:0 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
می پیچم تو خیابان فرعی نزدیک خونه, از فشار کم خوابی های این چند هفته سعی می کنم آهسته تر راه برم که به قول بچه محل ها شصت پام نره تو چشام.
از سر اولین کوچه که رد میشم دخترکی 4-5 ساله با پیرهن تابستونی خالخالی دست به دست مامانش از جلوم رد میشن, با فاصله ی کمی از هم, هم مسیر میشیم. صدای مادر را نمی شنوم , اما میبینم دست دخترک را ول می کنه صدای وروجک بلند میشه که: حالا خوبه من را خدا به زور بهتون داد, اگر گم بشم که دیگه خدا بهتون بچه نمیده, میگه یکی بهتون دادم گمش کردید. مادر می خنده و دستش را دوباره میگیره. ازش می پرسه: تو عزیز کی ای؟ وروجک موهای کوتاه مشکی چتری ش را تکونی میده میگه: عزیزِ بابام دلم میره برای صدای کودکانه و شیرین زبونیش رسیدم سر کوچه مون, حالم بهتره :) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 19:5 توسط م ر ی م
|
|
||