|
|
|
|
|
كأن يديك المكان الوحيد كأن يديك بلد آه! من وطن في جسد!
پ ن: حسن عبدی داره می خونه بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ / خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:38 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هكذا نحن البشر نصاب بالغباء مرتين
في الأولي لا نحب من يحبوننا وفي الثانية نحب من لا يحبوننا.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:23 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتت را کوبیدی از نو ساختی, چرا اسم و فامیلت را شخم زدی دیگه؟!
جوانهای مردم داشتند از دست می رفتند از توهم همزمان از دست دادن حافظه شون.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!
#حافظ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:35 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
همه نشونه ها امروز صبح که پاشدم حاکی از این بود که باید چهارشنبه باشد :(
پ ن- بی ربط : بگو چگونه باید برایت بمیرم...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:6 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودیم, آخرین تصویری که قبل از بسته شدن چشمامون تو شب های تابستون داشتیم یک آسمون با کلی ستاره ریز و درشت بود .
چقدر ذوق می کردم که می تونستم اون ملاقه یا بادبادکی را که داداش بزرگه برام گفته بود پیدا کنم . سهم هر کدوم مون قد عددی بود که یاد گرفته بودیم بشماریم,و چقدر خدا اون وقتها سخاوتمند تر بود, کاسه ی ستاره های هیچ بچه ای خالی نمی موند. شبهایی هم که خوش شانس تر بودیم می شد رد یکی دو تا شهاب را تا دم صبح دید , دیدن شون می شد ته ته آرزوی بچگی هامون , یعنی نمی فهمیدیم میشه تو این دنیای بی در و پیکر چیز دیگه ای را هم خواست . بی خوابی زده به سرم, رفتم زیر آسمونی که هیچ شباهتی به آسمون 30 سال پیش نداشت. امشب قراره اینقدر شهاب بباره که کسی تو این شهر دردنشت آرزو به دل نمونه, فقط باید اینقدر صبور بود تا یکی سهم تون بشه تو این شب. گفته بودند احتمال دیدن شون تو شهرهای بزرگ کمه,شما باور نکنید اگر بیدارید برید و سهم تون را ببرید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:31 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
يك ايستگاه بعد از من،با مامانش سوار اتوبوس شد پسرك ٥-٦ساله ي سبزه اي كه برق شيطنت كودكانه ي چشمانش را غبار گذران سالهاكدر نكرده، كمي جمع تر ميشينم كه بشينه كنارم. گوشي ام دستمه ودارم خبرها و پيغام هاي نخونده تلگرام ام راچك ميكنم. چشمم به صورتش ميفته كه به سمت گوشي ام چرخيده، با خودم فكر مي كنم از صبح تا شب كه مي خوابه چند نفر را مي بينه كه سرشون تو گوشي شونه؟! هندز فري را مي ذارم تو گوشم تا همايون بخونه،كتابم را از تو كيفم در ميارم و ميرم صفحه٨٦... چند دقيقه به كاغذهاي كاهي كتابم ذُل مي زنه و سرش راتكيه ميده به ميله ها و خوابش مي بره ايستگاه پيروزي مامانش صداش مي كنه و پياده مي شوند موقع پياده شدن برميگرده و نگاهي گنگ ميندازه و ميره. نميدونم خاطره اتوبوس و چند دقيقه كتابخوني مي تونه، تصوير دلمشغولي هاي تمام نشدني مردم را به دنيا ي مجازي كم رنگ كنه يا نه،ولي كار ما اميد هست،اونم به اين نسل
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی
#سعدی_جان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:33 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
علمای علم تغذیه اذعان دارند, وقتی دل تون میل و هوس به خوراکی ای را داشت, نشونه ی اینه که بدن تون داره با زبون بی زبونی داره میگه: آقا جان! من یه چیزی کم دارم, این را بهم برسونی اوضاع ردیف میشه. از حکمت و مصلحت خدا هم که شده, طبیعت طوری مسیر را برات مهیا می کنه که این دل کوفتی یک لحظه حسرت خرمالو, یا کیک شکلاتی, یا آش شله قلمکار نیکو صفت و بلال ( این یکی یه ماهه در لیست مونده) .... را نکشه.
اما از اونجاییکه مسلما خواسته های اون یکی "دل" صد در صد شامل ماده و تبصره ی حکمت الهی و " بهترش را برات گذاشتیم کنار" و " الان نه و اون گنجشک را فعلا ببین پشت سرت پرید " و... میشه, علمای علوم نقلی و عقلی , در این یکی مورد راضی بودند به رضا"ش" و جای تفسیر و تبیین را برای خواسته و عطش این دل روا ندونستند. امان از اینکه, آخر کار بفهمیم یک عمر روزه عید فطر گرفته بودیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:30 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر مرگ پیش چشمات خوار شد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
سی و چهار
عدد مقدسی است برای خاک کاش تارک الصلاه نشوی
* محمود درویش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:41 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز دلم برای اون سه تا صندلی خالی جایگاه سمرقندی که دیروز از دستم در رفت می سوزه.
هر کی رفت نائب الزیاره ما باشه و یادی از ما بکنه اونجا. سه روز آخر هم که هنوز جا داره , من وقت ندارم :( |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:57 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
بانو هایده تو گوشم زمزمه می کنه که
"نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر پ.ن: امان از بند بند این شعر و صدا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:53 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
وليس لنا في الحنين يد
وفي البعد كان لنا ألف يد سلامٌ عليكِ افتقدتكِ جداً وعليَّ السلام فيما افتقِد !
#محمود_درویش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:25 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
" دوست داشتن (ش-ت)"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:29 توسط م ر ی م
|
|
||