يك ايستگاه بعد از من،با مامانش سوار اتوبوس  شد

پسرك ٥-٦ساله ي سبزه اي كه برق شيطنت كودكانه ي چشمانش را غبار گذران سالهاكدر نكرده، كمي جمع تر ميشينم كه بشينه كنارم. گوشي ام دستمه ودارم خبرها و پيغام هاي نخونده تلگرام ام راچك ميكنم.

چشمم به صورتش ميفته كه به سمت گوشي ام چرخيده، با خودم فكر مي كنم از صبح تا شب كه مي خوابه چند نفر را مي بينه كه سرشون تو گوشي شونه؟!

هندز فري را مي ذارم تو گوشم تا همايون بخونه،كتابم را از تو كيفم در ميارم و ميرم صفحه٨٦...

چند دقيقه به كاغذهاي كاهي كتابم ذُل مي زنه و سرش راتكيه ميده به ميله ها و خوابش مي بره ايستگاه پيروزي مامانش صداش مي كنه و پياده مي شوند موقع پياده شدن برميگرده و نگاهي گنگ ميندازه و ميره.

نميدونم خاطره اتوبوس و چند دقيقه كتابخوني مي تونه، تصوير دلمشغولي هاي تمام نشدني مردم را به دنيا ي مجازي  كم رنگ كنه يا نه،ولي كار ما اميد هست،اونم به اين نسل

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:50  توسط م ر ی م  |