گلنار امروز کلا پکر بود نه به خاطر برزیل , بیشتر به خاطر نیمار.

جوانی یعنی احساس و خوب خیلی سال طول می کشه تا  فوتبال براش بیشتر منطقی باشه تا احساسی.

و من سالهاست قبول کردم, منطق حکم می کنه اگر تیمی ضعیف عمل کرد, حقش صعود نیست.

 

پ.ن 1: فرانسه و بلژیک عجب تیم های خوبی اند امسال.

پ.ن 2: امسال شاید گفت یکی از بهترین جام ها را داشتیم, تیم ها نه به خاطر اسم شون که به خاطر شایستگی شون تا الان بالا اومدند

پ.ن 3: برزیل دقت کافی را نکرد متاسفانه ....

پ.ن 4: حالا ببینیم کرواسی چه خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 20:35  توسط م ر ی م  | 

در دهه شصت و اون منطقه ای که ما زندگی می‌کردیم, شاید در اکثر خونه ها به غیر از کتاب‌های درسی بچه‌های قد و نیم قد  هر خانواده, قرآن , عم جزء و احیانا نهج البلاغه و مفاتیح کتاب دیگه‌ای تو خونه‌ها پیدا نمی‌شد و خوب مسما با زندگی کارگری و جنگ و دوران کوپن شاید کسی دغدغه کتاب خریدن هم نداشت.

 

تو اون وضعیت, من کمی خوش شانس بودم که بابام چند جلد کتاب داشت که به زور می‌توانست دو ردیف طاقچه را پر کند.
( به نظرم اگر خونه ای کتابخونه داشت باید متناسب با قد و سن بچه‌ها, کتاب‌ها را تو قفسه‌ها بچینند البته به قابلیت‌های صخره‌نوردی اونها هم نیم‌نگاهی داشته باشید)

من و خواهرک خوندن را قبل از رفتن به مدرسه یاد گرفتیم, چجوری؟! یادم نیست, شاید چون می‌نشستیم مشق نوشتن داداش بزرگامون  را نگاه می‌کردیم, دچار شدیم.

و خوب! تو دورانی که تنها وسیله تفریحی خونه یک تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پارس قرمز و یک ضبط سونی سوغات مادر بزرگ از مکه بود من ناچار بودم با همون کتابها خودم را سرگرم کنم.

حالا فکر میکنید من تا سن 9-10 سالگی چی خونده باشم خوبه؟!

1) هزار و یک شب

2) چهارده معصوم

3) داستان راستان

4) چندین باب از اصول کافی

5) نهج البلاغه

6) قصص قران ( الان که فکر میکنم یادم میاد کلی داستان الحادی هم داشت که بعد ها فهمیدم از منابع یهود وارد شده)

7) بوستان

8) دیوان حافظ

9) لیلی و مجنون و خسرو و شیرین نظامی

10) رساله آیت الله مرعشی نجفی

11) امیر ارسلان نامدار

12) فیلمنامه قانون (فیلم هندی)

13) طب الکبیر

14) خودآموز زبان تصویری

15) قرآن

16) کیهان بچه ها (  از پس انداز پول تو جیبی م  فکر کنم شاید 5-6 جلد ازش داشتم)

17) نسیم شمال

18) چند جلد کتابی که در مسابقه کتابخونی مدرسه گرفتم و خوندم که یادمه بیشترش آثار استاد مطهری بود

....

حالا فکر کنید با اون سطح از سواد و دایره لغات و نبود استاد و مشاور, ذهن یک بچه 9 ساله درگیر چی بوده , چی کشیده تا کمی بفهمه نظامی علیه الرحمه یا شیخ کلینی چی می خواستند بگویند در اون وانفسا...

 بعید می دونم اون بچه دیگه آدم قبلیش باقی مونده باشه. اطرافیان هنوز دنبال علل ریشه ای رفتارهاش هستند ولی بعیده فعلا به نتیجه خاصی برسند ;)

 

 نتیجه: خلاصه که در اون دوران همه این کتابها محبوب بودند برای من.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 20:22  توسط م ر ی م  | 

امروز یکی برای کارآموزی اومده دفتر, متولد 1379, پنجشنبه گذشته تازه کنکور داده بود.

خدا خوب داره گذر زمان را به رخ مون می کشه هر روز

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر ۱۳۹۷ساعت 10:23  توسط م ر ی م  | 

طرف "آر پی جی" رو برعکس گذاشته بوده رو شونش ، شلیک می کنه ،

برمی گرده می بینه همه ی خودیا مُردن !
با خودش میگه : با خودیا اینجوری کرده ، ببین چه بلایی سر دشمن آورده !

 

حکایت دولت ماست با طرح های اقتصادی اش

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر ۱۳۹۷ساعت 19:49  توسط م ر ی م  | 

رفتار آلمانی های در بازی امشب من را یاد رفتارشون در تجارت میندازه، اینقدر در تصمیم گیری تعلل می کنند که شانس های موجود براشون تبدیل میشه به فرصت برای حریف هاشون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:29  توسط م ر ی م  | 

 رئیس خاطره اولین برخوردش با حاج آقا اکبری را اینجوری تعریف می کنه

حدود سال 59-60 یک روز در خیابان دیدم یک آخوند ریزه میزه و خوشگل! منتظر تاکسی وایساده و از اونجایی که اون سالها هنوز انقلابی بودم سوارش کردم, اولین چیزی که بعد سوار شدن از من پرسید این بود : " هایده نداری گوش بدهم؟!"

و این شد آغاز یک دوستی سی و هفت هشت ساله.

امروز که حاج آقا اکبری برای دیدن رئیس اومده بود رئیس دوباره این خاطره را تعریف کردم, حاج آقا هم رو کرد به من و گفت :" عاشق موسیقی بودم, قبل از رفتن به حوزه می رفتم کلاس آواز , ولی بعد انقلاب جرات نکردم ادامه بدم"

بهش گفتم:" هنوزم دیر نیست, الان دیگه راحت میتونید برید سراغ موسیقی"

چشمهای آبی اش را بالا گرفت, یک جرعه از چای اش را سر کشید و حسرت 40 ساله اش را فریاد کشید

"در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد"

اون موقع روم نشد بهش بگم...

" ناز نفست!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:3  توسط م ر ی م  | 

در دو هفته اخیر اسب های رییس به میمنت و مبارکی کره دار شدند، رییس هر بار عکس ها را در گروه برای همکاران شیر کرد و برای همه مون آرزوی باروری! و خوشبختی اسبی کرد.

 امروز که کره دوم متولد شد اومد تو اتاق من و گفت: عکس ها را دیدی؟! یاد بگیر!!!!

من همون روزی که قصد کردم زن بگیرم فرداش دست به کار شدم و زن گرفتم.

 

بهش گفتم: مشکل اینه که من نمی خواهم زن بگیرم وگرنه منم همین فردا آستین بالا میزدم ؛)

 

حیف نجابت اسبی ام باعث شده همیشه سربه زیر باشم و نشنیدم زیر لب چی داشت بهم می گفت

 

بی ربط نوشت: امشب ترامپ بر سر پیمان بماند یا نماند ما دوران سختی را خواهیم داشت، دوران سختی که مسلما ابدی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 19:21  توسط م ر ی م  | 

میگه خانم زیر بنر بنویسم از طرف کی؟

میکم: مریم

میگه آخه اسم خانم را کسی زیر بنر نمی نویسه!!!*

میگم: اسم را برای همین روزها رو بچه ها می گذارند, شما بنویس بقیه هم خواهد نوشت...

 

* واقعا اینجوریه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:30  توسط م ر ی م  | 

استعداد غریبی در فراموشی چهره آدمها قبل و بعد از عمل دماغ دارم.

یعنی با بریدن اون تکه از مازاد دماغ عزیزان, خاطره نسخه اصلی و بدون روتوش شون کاملا به جالت پیش فرض کارخونه بر میگرده.

حالا یکی نیست بگه, کسی نمیگه لالی اگر اصراری به تشخیص علت تغییر چهره شون نداشته باشی.

البته واضح و مبرهن است که زدن ریش باعث تغییر چهره میشه, به شرطی که شما یک بار هم که شده, سوژه مورد نظر را با ریش دیده باشید.

فقط موندم دفعه قبل با چه ادله ای فکر کردم کسی اگر سرما بخوره قیافه اش 180 درجه می تونه تغییر بکنه. طرف بعد دو سال هنوز داره در راستای محو شدن در افق طی الارض می کند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:45  توسط م ر ی م  | 

امروز بعد دو ماه آموزشی اومده بود دفتر.

8 کیلوگرم وزن کم کرده بود, به خاطر وضعیت بهداشتی بد خوابگاه شون عفونت ریه گرفته که منجر به آسم خفیف شده الان.به خاطر رک بودنش از بس مجبور شده نگهبانی اجباری بده مشکل کم خوابی هم داره.

از بین هزار و یک خبر اقتصادی و سیاسی و احتماعی که مصل توپ پینگ پنگ بین مون رد و بدل میشه, بهم میگه واقعا دیگه نقطه روشنی نمی بینم.

بهش میگم : دیگه دارم مطمئن میشم همه مون نسبت به رنگ سیاه ,کوررنگی داریم, هر روز فکر می کنیم رسیدن به سیاه ترین حالت ممکنه ولی فردا می بینیم سیاهی امروز با دیروز فرق کرده, ولی با همه این حرفها من هنوز یک نقطه روشن تو طالعت می بینم.

میگه چی؟

میگم : پنج شنبه هفته دیگه ;)

کمی سرخ میشه و لبخند بر میگرده رو لبهاش....

 

پ.ن: بعد دو سال کشمکش به امید خدا هفته دیگه میرسه به دختر مورد علاقه اش.
خدا کند این امنیت نسبی را برامون حفظ کند به خاطر همه سرباز وظیفه هاب حال و آینده این خاک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:41  توسط م ر ی م  | 

طبق ماده 21 قانون جرایم رایانه ای واژه مبارک "کون" به دستور کمیته ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ از گزینه های قابل جستجوی سایت واژه یاب به میمنت و مبارکی حذف گردید.

کاش خدا این قشر زحمت کش را دو روز از نعمت داشتن این عزیز محروم می کرد تا بفهمند دنیا دست کیه. 

 

خدا می دونه چند سال دیگه چی از موسیقی, ادبیات, فرهنگ کوچه و بازار, آثار هنری , تاریخ و جفرافیا و حتی از خودمون باقی می مونه با این دلسوزان ...

 

* ابجد "کون" میشه 76 گویا, توصیه می شود از این به بعد به جای 76  از "هپ" یا " باقرزاره" استفاده کنیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:44  توسط م ر ی م  | 

روی تابلو اعلان وضعیت غسالخانه بهشت زهرا (الان واژه مناسب ندارم به جاش) اسامی، یکی یکی میومد و میرفت.

تا رسید به مرحومه ... میرزاخانی بوسه چین.

ندید باید یک همچین آدمی را با این شهرت خواست، خدایش بیامرزد.

 

پ.ن بی ربط: چقدر از رای ای که دادم متاسفم.

پ.ن.۲ خیلی بی ربط تر: بالاخره پرسپولیس برگشت به وضعیت مطلوب قبل،امیدوارم این اتفاق مثل ۳۰ اسفند در تقویم نباشه برای طرفدارهاش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 18:14  توسط م ر ی م  | 

عکس دوست پسرش را نشونم میده که رفته ورزشگاه آلیانس آرنا و لباس بایرن را پوشیده و عکس گرفته, میگه ببین حسین رفته بارسلونا!!!!

بهش میگم جلوی خودش نگی بارسلونا, اونجوری نه تنهامطمئن میشه از فوتبال چیزی نمی دونی بلکه فکر می کنه حتی نمی تونی اسم باشگاه را از روی آرمش بخونی.

یک ربع بعد رفته سراغ گلنار میگه : حسین رفته منچستر یونایتد عکس انداخته :)))

بهش میگم: به حافظه ات هم شک می کنه حتما 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:17  توسط م ر ی م  | 

پارسال که همراه با سهیلا و یک تیم 14-15 نفره یک مسافرت نیمه کاری 10 روزه داشتم, مدام به من غر می زد که چرا اینقدر صبحانه زیاد می خورم و صبح زود بیدار میشم.
بعد از سفر مدام به بقیه همکارا می گفت با مریم ماموریت نرید, تعهد کاریش بالاست و از بس جدی میگیره پدرتون در میاد.

 

امسال که یک مسافرت تفریحی 10 روزه تقریبا داشتیم ( سه روز اول نمیه کاری بود) روز آخر دوباره به من می گفت: با تو مسافرت تفریحی هم نمیشه اومد کلا همه چی را خیلی جدی میگیری تا جد و باد آدم را جلو چشم مون نیاری ول کن نیستی .

خلاصه که بپرهیزید از سفر با همسفر اینجوری . 

پ.ن: امروز بعد از ظهر اومده بود پیشم  بهم میگه یک قیمت بگیر ببین هزینه سفر یونان چقدر در میاد دو نفره بخواهیم بریم!!!!( عبرت نمی گیره)

پ.ن 2: جالب اینکه با پیاده روی های بالای 15-16 کیلومتر در روز (حداقل روزی 12 ساعت) وزن هم اضافه کرده و شاکی شده :( 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:30  توسط م ر ی م  | 

تقریبا سه سالی میشه کتاب را دارم ولی هیچ وقت نشد برم سراغش, امشب آخرین صفحات این کتاب بعد از دو هفته بالاخره خونده می شود *( به امید خدا ).

اسکار ,شخصیت اصلی قصه بر عکس شخصیت های دوست داشتی "مردی به نام اوه" و "جزء و کل" با وجود تلخی اش شما را تا آخر کتاب به همراه می کشه , البته روح و روانی براتون باقی نمی گذاره در آخر, الباقی اش را خودتون بخونید و قضاوت کنید.

"اتحادیه ابلهان" احتمالا انتخاب بعدی باشه برای روزهای آخر سال که وصف خوبی ازش شنیدم.

روزهای آخر سال 96 را دریابید به هر حال

 

* کلیدر را در کمتر از این زمان خوندم , برای همین این دو هفته برام یه گل به خودی "استاد اسدی وار" محسوب میشه ;)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:32  توسط م ر ی م  | 

به اسم پاک سازی پوست, کل صورت طرف را چنگول کشیدند , معلوم هم نیست تا شب عید اون ابعاد زخم و زیلی بهتر بشه, خدا تومن پول بی زبان هم از جیبش رفته , تازه با افتخار هم میگه که دکتر فلانی  ر ... زده به صورتش...

 

از وضعیت باشگاه مون دیگه نگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:35  توسط م ر ی م  | 

آوا عروسک جدیدش را به همه نشون میده و با کلی افتخار از سفید بودن جونبر (جانور) اش تعریف می کنه.
بعد بازی یهوو عروسک بچپاره با یک ضربه سه امتیازی پرت شد اون سر هال
بهش میگم:" آوا جان عروسک ات را چرا پرت میکنی ؟! الان گریه می کنه!"
نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه " آخه عمه! عروسکم گریه می کنه!!!!!"
 
 
قربون خدا برم , ما برای اثبات خویشاوندی نیاز به تست ژنتیک نداریم, چند تا سوال و جواب از بچه 2 ساله مون بشه ریشه ی آبا و اجدادیش در میاد.
 
 
* نفله, لقبی هست که اون یکی باباجونش بهش داده, ببینید چه به روز اون بندگان خدا میاره روزها که مامانش سر کاره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:38  توسط م ر ی م  | 

زنگ زده حال و احوال کنه و ابراز دلتنگی!

میگم حرفی نداری بزنی

میگه :" تشک های اینجا خوب نیست ابریه کمرم درد میگیره"

 

من که شک دارم در این نسل , اون یک دونه کروموزم x, y الان سر جای اصلی شون باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:46  توسط م ر ی م  | 

از حسن های خونه ما اینه که از 10 شب به بعد ( خیلی وقتها از 9 شب ) نه صدای تلویزیون میاد و نه صدای زنگ تلفن(همراه و ثابت). پ ن : دلم به حال گوش هامون میسوزه که وقت استراحت بهشون نمیدیم. * الان دلم میخواست رو تپه های روستای ابا و اجدادی بودم که فقط صدای باد بود و احیانا بارون .
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:15  توسط م ر ی م  | 

دو سال پیش اواخر دی ماه , بعد از اینکه از ماموریت کاری برگشتم, همکاران ! خبر اومدن یک کارآموز جدید را دادند, شاگرد اول دانشگاه علامه و دانشجوی ترم دوم فوق لیسانس بود و البته خردادی*

شش ماه طول کشید تا بتونه تشخیص بده من کی دارم باهاش شوخی می کنم و کی جدی هستم.

روزهای اول که به شوخی بهش می گفتم تا سربازی نری درست نمیشی, از شدت عصبانیت سرخ می شد و می گفت من عمرا برم سربازی و سربازی تلف کردن عمره.

"خواهیم دید" با چاشنی یک لبخند تنها جوابی بود که از من می شنید.

دوشنبه بعد نهار خداحافظی اش کلی خاطرات ماه های اولش  را با هم مرور کردیم .بهم گفت یادتونه چقدر خام بودم , فکرش را نمی کردم یه روزی واقعا بخواهم برم .

امروز روز اولی بود که ملبس شد به لباس شریف سربازی و من جدا از همه حرف هایی که بهش زدم نگران امنیت "افشین" و همه جوانهایی ام که قراره تو این مملکت داوطلبانه و یا غیر داوطلبانه این مسیر را طی کنند.

امیدوارم  این خاک و مردمش و جوان هاش یه روزی از شر تفرقه و بی عدالتی و ناامنی خلاص بشوند .

 

* (از شانس خوبم هر دو تا همکارم (سرباز وظیفه و گلنار) خردادی اند, یعنی چنان استعدادی در این جماعت وجود داره که می تونید در کسری از ثانیه شادترین و عصبانی ترین حالت شون را ببینید. و اگر عادت به این اخلاق شون نداشته باشید مدام به خودتون شک میکنید.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:4  توسط م ر ی م  | 

این نسل جدید تمام تصورات و فانتزی های ذهنی من را از بودن در کنار یار از بین بردن.

هر وقت بعد از قرارهای دوستانه یا تماس های تلفنی  می بینمشون عصبی اند.

چرا آخه؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان ۱۳۹۶ساعت 21:49  توسط م ر ی م  | 

بوسه‌ای که قلبت را لمس نکند،

تنها دهانت را کثیف کرده

آل پاچینو 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:21  توسط م ر ی م  | 

 این روز ها خیابان ی را نیست تو این شهر درندشت گز کنی و این بچه ها را نبینی, دست های سیاه و خشک شون اینقدر قدرت نداره که بشه سیلی تو صورت امثال من که بی خیال از کنارشون نگذریم

 

* علی اشرف درویشیان ( خدایش بیامرزد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:58  توسط م ر ی م  | 

همزمان با نيما به در ورودي شركت مي رسيم و اون تعارف مي كنه كه من اول وارد بشم، ميگم چرا اول من؟! چون ١٠-١١ سال بزرگترم!؟

مي خنده و ميگه : نه چون شما هميشه سريع راه ميريد ، نفسم ميگيره اگر بخواهم قدم هام را با شما هماهنگ كنم. 

ميگم خجالت نمي كشي ، ١٠ سال جوان تر از من هستي.

ميگه : مطمئنيد شناسنامه تون اشتباه صادر نشده؟

ميگم: جيان لوييجي بوفون را ميشناسي؟

ميگه: كي؟!

ميگم: هيچي! من اول ميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:15  توسط م ر ی م  | 

لوگوی امروز جناب گوگل خاطرات دوران جوانی مان را زنده کرد...

زادروزتان مبارک جناب چخار(سخار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:27  توسط م ر ی م  | 

درسته نشستم تو اتاقم و بازی را  نمی بینم, ولی صدای نوه ها و بچه های آقای رستمی که دارند بازی را تو پارکینگ خونه شون دسته جمعی رصد می کنند, نتیجه را به صورت زیر نویس به کل محل اعلام می کنه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:42  توسط م ر ی م  | 

فقط یک آبدوغ خیار پر ملاط (ت) می تونه چشمها را این موقع روز اینقدر سنگین کنه که بتونی از همین الان تا خود عصر بیهوش بشی.

الهی به امید تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:4  توسط م ر ی م  | 

مكان: سفارت خارج

زمان:پنج شنبه ٧:٣٠ صبح

آقاي خوش اخلاقي كه در را باز مي كرد توضيحاتي در مورد مدارك و نحوه مصاحبه مي داد و مي گفت برگه هاي سمت چپ روي ديوار را بخونيد حتما.

ساعت: ٧:٤٥

نفر اول از گيت مصاحبه مياد بيرون و ميگه:"بيمه مسافرتي بايد داشته باشيم"

دو سه نفري كمي جابجا مي شوند و ميرند از اون آقا خوش اخلاقه سوال بپرسم كه مطمئن بشوند.

نفر سوم مياد بيرون و ميگه:" يكي از عكس هاتون بايد رو فرم چسبانده بشه"

هفت، هشت نفري ميرند سراغ آقا خوش اخلاقه تا ببينند چسب داره يا نه.

نفر هفتم يا هشتم مياد بيرون و ميگه:"هزينه ويزا را نقد بايد داخل پاكت تحويل بديد"

جمعيت ي كه ميرند سراغ آقا خوش اخلاقه دو برابر قبل ميشه.

اولين خانم جمع ميره داخل و مياد بيرون و :" ميگن مدارك بايد سورت باشه"

اين بار ديگه رسما آقا خوش اخلاقه مي خواست سرش را بكوبه به ديوار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:14  توسط م ر ی م  | 

نمی دونم دوباره شرایطی فراهم بشه که بتونم برگردم به دانشگاه و تدریس و سر و کله زدن با دانشچو ها یا نه ولی محاله لحظات خوبی را که با آدمهای جور واجور در این 9 سال تجربه کردم فراموش کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:39  توسط م ر ی م  | 

-ﺗﻮ آدم ﺧﻮﺑﯽ ھﺴﺘﯽ. وﻟﯽ در زﻧﺪﮔﯽ "ﺧﻮب ﺑﻮدن" ﺑﻪ ھﯿﭻ دردی ﻧﻤﯿﺨﻮرد.
-ﻣﮕﺮ ﺧﻮد ﺗﻮ ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺘﯽ؟
ﻣﻦ؟ ﻧﻪ اﺻﻼ، ﺑﺎ ھﻤﯿﻦ ﺳﻦ فهمیده ام ﮐﻪ ﻣﺮدم وﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮاھﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﺮ و ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ اﺳﺖ، ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﭼﻪ آدم ﺧﻮﺑﯽ اﺳﺖ. ( #ﻋﺮوﺳﮏ_ﻓﺮﻧﮕﯽ #آﻟﺒﺎ_دﺳﺲ_ﭘﺪس)

 

سهیلا پشت بند این متن برام می نویسه :" تو واقعا خوبی" و سریع اضافه میکنه : "اينكه تو هر شرايطي خوب باشي خريت زيادي ميخواد"

یعنی یک درصد جا برای برداشت خوب داشتن از جمله اولش نذاشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:14  توسط م ر ی م  | 

 صورتت را کوبیدی از نو ساختی, چرا اسم و فامیلت را شخم زدی دیگه؟!

جوانهای مردم داشتند از دست می رفتند از توهم همزمان از دست دادن حافظه شون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:50  توسط م ر ی م  | 

ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی

 

#سعدی_جان

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:33  توسط م ر ی م  | 

تو کتابهام گشتم چندتایی برای تعطیلی های پیش رو بذارم کنار , اگر همت کنم و تنبلی وسوسه ام نکنه اینها تو  برنامه ام خواهند بود

درک یک پایان
نيمه تاريك ماه
كشتن مرغ مينا 
تاريخ ايران مدرن

 

کتاب پنجمی هم بود (Sapiens- a Brief history of Humankind)که هفته پیش Vivian (دوست چینی ام) بهم معرفی کرد .دیدم اگر سفارش هم بشه گذاشت از داخل ایران با سریع ترین وضعیت ارسال 3-4 هفته بعد به دستم می رسه که بی خیالش شدم تا بعد.

 

خلاصه که توصیه آخر سال 95 اینه که کتاب بخونید به اندازه, موسیقی خوب گوش بدید (آلبوم آخر همایون را از دست ندید) و  خودتون را دوست داشته باشید .

به نقل از نوشته ای یکی از خوبی های سال 95 اینه که داره تموم میشه.

علیرغم همه اتفاق های بد و خوبش ان شالله روز ها آخر سال برای همه امن و ایمن پیش بره و امیدوارم سال 96 بشه آنچه باید بشه برای همه مون :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:33  توسط م ر ی م  | 

شما  این شعر را ببینید.(آی داد از بیت بیت این شعر)

مخصوصا با این صدای آسمونی هم بشنوید

حیف نیست,یلداتون را بخواهید با یک تفال حافظ تموم کنید. به نظرم هر کسی بنا به وسع و توانش از هر شاعری یک غزل یا قصیده یا ... بخونه.

ذخیره شب اول قبرمون همیناست بخدا

یلداتون پیشاپیش مبارک

 

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی

بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی

سر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول

که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی

ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی

ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی

کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی

به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی

که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی

به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم

ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی

ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی

به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی

تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی

تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی

اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش

که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی

مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه

کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی

مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی

که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:43  توسط م ر ی م  | 

در این سه سال و اندی حضور در محل کار جدید (دوم), بارها و بارها صحبت از هنر و توانایی این مرد بود در دو حوزه, یکی زنده کردن ماشین آلات خطوط تولیدی که تقریبا کسی امیدی به راه اندازی مجددش نداشت و دومی, هنرش در تهیه ,  والبته استفاده , نوشیدنی های غیر اسلامی تقریبا از همه چیز.( همکارای قدیمیش می گفتند کنار باب کبریت بکشی باید یک کپسول آتش نشانی هم کنارت باشه برای دفع خطر آتش سوزی.)

پیرمرد 4-5 سال پیش, قبل از اومدن من به شرکت برگشته بود ارمنستان و من فقط جسته و گریخته اسمش را شنیده بودم. تا پارسال شنیدم دوباره اومده ایران و کارخونه مستقر شده , خدا خدا می کردم تا برگشتنم از سفر,ایران بمونه تا ببینم این شاهکار خلقت را. 

بعد از سفر فرصتی دست داد تا چند دقیقه ای باهاش همکلام بشم, خودم را که معرفی کردم لبخند زد و گفت تعریفت را خیلی شنیدم از حاج آقا ! دست ش را آورد جلو, به رسم ادب دستش را فشردم , که یکی از همکارها به شوخی گفت:ایشون با مسلمونهاش به زور دست میده, الانه که بره دستش را آب بکشه. مونده بودم چطوری برای پیرمرد توضیح بدم که شوخی های ما را جدی نگیره. ولی دیدم صورت سرخ و سفیدش سرخ تر شد.

گذشت تا هفته پیش که دوباره دیدمش, همون لبخند مهربون رو لباش بود  ولی متوجه شدم کمی محتاط شده در رفتارش, سعی میکرد با فاصله با من حرف بزنه, احتمال دادم ممکنه خستگی کار و دوری از خانواده اش باعث تغییر رفتارش شده باشه .موقع خداحافظی مدارکش را داد بهم تا براش برای یه کاری از سفارت وقت بگیرم, مدارکش را که گرفتم, عطر قهوه پخش شد تو دستام, با شوخی گفتم: گمونم بوی قهوه مادام میاد.

میگه مگه قهوه دوست داری؟ جواب دادم: مگه کسی هست که بدش بیاد.

دوباره دیدم سرخ شد, آروم گفت :می خواستم براتون یه فنجون قهوه ارمنی درست کنم, ولی گفتم شاید با خوراکی های ما مشکل داشته باشید, خنده ریز همکارام دوباره رفت رو اعصابم, فهمیدم دوباره از سادگی این بنده خدا سوء استفاده کردند. 

گفتم: سهم اشربه ی بهشتی را که اون دنیا ازتون میگیرم ولی حتما قبل از رفتنت باید یک فنجون قهوه مهمونم کنی.

امروز قسمت شد دوباره برم کارخونه, بعد ناهار گفت بشین تا برم قهوه را آماده کنم, فقط تلخ یا شیرین

گفتم: شیرین

یک ربع بعد, با یک لیوان! قهوه و دو بسته شکلات اومد تو اتاق کنفرانس, چشمهاش دوباره برق میزد.

بی نظیرترین قهوه ای بود که تو عمرم خوردم.

موقع خداحافظی دستش را گرفتم, بهش میگم عقیده ای که بخواهد آدمها را از هم دور کنه دین من نیست

گفت: یعنی چی؟!

گفتم: هیچی, مراقب خودتون باشید, رفتید خونه به مادام سلام برسونید.

خندیدم

لپاش گل انداخت :)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:30  توسط م ر ی م  | 

تمام علائمش را الان دارم، نور صفحه نمايش در كمترين حد ممكن، علامت قرمزي زير ٢٠٪‏ شارژ.

چجوري به جمعه برسم :(

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:15  توسط م ر ی م  | 

 سر یک تست علمی و تخیلی, صدای خودم را ضبط کردم و دارم بهش گوش میدهم, عجیبه به اون بدیهایی هم که فکر میکردم نیست, ممکنه تا یک ساعت دیگه اگر این پروسه ادامه پیدا کنه دچار Narcissism حاد هم بشم ;)

* فقط نمی دونم شبیه صدای کیه?!(اینم بهونه برای نخوابیدن امشب, شکر که جور شد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:45  توسط م ر ی م  | 

خیلی هامون حاج کاظم آژانس شیشه ای را دوست داشتیم و داریم , حاج حیدر ذبیحی بادیگارد و باورهاش هنوز برای عده ای قابل احترام هست.

اما امان از "داوود-روبان قرمز"

وای از سکوت دلش پشت اون صدای خراشیده و زخمی

ممکنه که حاج کاظم "فاطمه و حیدر "راضیه را در کنارشون داشته باشند, ولی سهم داوود از محبوبه همون چشم های حک شده بر دیوار در آخرین سکانسه.

 

پ.ن.1: بادیگارد یک هفته ای هست اومده در شبکه نمایش خانگی, بخرید و ببینید و لذت ببرید.

پ.ن.2: دلم دوباره روبان قرمز را خواست .

پ.ن.3: در کنار کتاب خوب, فیلم های خوب ببینید و به دیگران معرفی کنید.( در راستای ترویج فرهنگ ذکات)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:20  توسط م ر ی م  | 

دکتر میگه: با این فشاری که تو داری خیلی با دنیای اموات فاصله نداری, من موندم چجوری داری راه میری*؟!علیت را بردی زیر سوال اون هم به صورت عملی

پیش خودم میگم: زندگی ما خیلی وقته از مخروط نوری خارج شده, تو این قسمت از فضا- زمان ی مینکوفسکی علیه الرحمه علیت هم نقض بشه, به هیچ جای دنیا هم نیست. 

 

*گزارش فعالیت روزانه ام را میدادم احتمالا می گرخید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:55  توسط م ر ی م 

براي بار دوم دارم اين كتاب را مي خونم ، تك تك جمله هاي كتاب برام تازگي دفعه اول* را داره، شخصيت ها عليرغم انتزاعي بودن قصه برام آشنا هستند.

سردي و تلخي يك قصه هم جاذبه هاي خودش را داره.

* اين موضوع مطمئنا ربطي به كم حافظگي و بالا رفتن سن نداره ؛)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:31  توسط م ر ی م  | 

اعتيادم به چاي اونم چاي ليواني و غليظ برميگرده به شروع تدريس ام و طعم بي نظير چاي هاي حاج خانم(خانم مسني كه با كهولت سن و پا دردش تا همين پارسال همينجا كار ميكرد) يا آقايوني كه صرف نظر از بهداشت كاريشون هميشه چاي را عالي دم مي كنند.

اين ترم متاسفانه خانمي كه اومده جاي همكاران قبلي داره همه تصورات خوب من را زير سوال مي بره، بابا مگه من در دنيا چند تا فعل مجاز و شدني دارم كه اينجوري داريد تيشه به ريشه اش ميزني!!!

پ.ن١ خودش هم ميدونه چي دم كرده نشسته اون گوشه نسكافه مي خوره

پ ن٢ معتقدم يكي از معجزات آقايون بغير از املت، چاي دم كردن شونه، خانم ها در اين زمينه ٣-٠ عقب اند

پ ن ٣ برم تا كلاسم دير نشده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 17:8  توسط م ر ی م  | 

جدا از ترافيكي كه هميشه ازش متنفرم، ديدن اين همه فينگيلي كلاس اولي با كوله هايي كه اندازه ي خودشون چقدر مي تونه حال صبح شنبه م را خوب كنه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر ۱۳۹۵ساعت 7:17  توسط م ر ی م  | 

خوابیدیم, اما خواب راحت بی گناهان به سراغمان نیامد. خیلی در این باره فکر کردم....
فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند, چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس, بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند, چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.

 

تعداد کتابهایی را که در زندگیم بیشتر از یک بار خوندم, هنوز یک رقمی باقی موندند, رومن گاری و "زندگی در پیش رو" یکی از اون استثناهاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر ۱۳۹۵ساعت 12:10  توسط م ر ی م  | 

آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟

 

#چهرازی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر ۱۳۹۵ساعت 10:11  توسط م ر ی م  | 

دبیرستان که بودم,  یک مغازه بود تو راسته ی خیابون حرم که آلبوم های جدید را می شد اونجا خرید, تو منطقه ی ما اون مغازه  با اون شکل و شمایل استاد لطفی طور صاحب مغازه اش ,برای خودش جای  خفنی محسوب می شد .

با اومدن آلبوم نیلوفرانه شدم معتاد صدای افتخاری و تقریبا بیشتر نوار کاست های بعدی ش را  از همون مغازه می خریدم و بی خوابی های شبانه مون را با صداش می گذروندیم.

حساب آهنگ هایی که از صبح از افتخاری دارم گوش میدهم از دستم در رفته,  به قول خودش " روزگار کودکی برنگردد" ولی دلم نمی خواهد اون آدم و اون صدا دیگه بشه خاطره وقتی هنوز زنده است و می تونه "هنگامه" ی دیگه ای بسازه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۵ساعت 10:54  توسط م ر ی م  | 

خیال روی توام دیده می کند پر خون
هوای زلف توام عمر می دهد بر باد


نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد

 

*حافظ

 

** یادمه سال پیش این غزل را با صدای یک تعزیه خوان نیشابوری در فضای مجازی شنیدم, حیف از اون صدا اگر چیز بیشتری ازش به یادگار نمونه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ساعت 19:43  توسط م ر ی م  | 

این حجم از مواد آرایشی و شیمیایی و اکسسوری استفاده شده روی صورت و سر و بدن خانم ها , همچنین زمانی را که قبل و بعد این عملیات صرف می کنند هنوز برام قابل درک نیست* , من از دیشب فقط از همجواری با انواع و اقسام رایحه های مختلف نفس نمی تونم بکشم و تمام راه های منتهی به ریه ام مسدود یا نیمه مسدود شده اند.  

خانم های گرامی! امثال من ِ از غافله عقب مونده هیچ! کمی به فکر سلامتی خودتون باشید.

 

 عجیب تریون شون هم اونایی که بچه شیر خواره را 3-4 ساعت در آرایشگاه در معرض استشمام و تنفس این مواد قرار می دهند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ساعت 10:50  توسط م ر ی م  | 

حالا هی ما بگیم آخرالزمان شده و ملت وقعی! به این موضوع ننهند.

مردی  به این دلیل دختر مورد علاقه اش !! را ترک کنه که اون دختر صدای بانو را دوست داره(یاللعجب).

به دختر مورد نظر گفتم, مردی که به این صدای توهین کنه, به درد زندگی نمی خوره, دخترک با اشک گوله شده در چشاش خندید .

 پ.ن: آخه چجوری دلشون میاد این صدا را 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 20:46  توسط م ر ی م  | 

این اواخر که بعد مدتها تن پروری رفتم باشگاه, جلسه اول مربی مدام میگفت مریم موقع فلان حرکت پاهات به اندازه عرض شونه هات باز باشه , منم با دقت یک هزارم میلیمتر فواصل را تنظیم و حرکات را اجرا می کردم و وسط هر حرکت دوباره با صدای ملیحی جیغ میزدند که گ عرض شونه!!!!!!!"

دیگه کم کم به خودم شک کرده بودم که نکنه واقعا دارم گیج بازی در میارم  و در ادبیات اینها شونه یه جای دیگه است و دارم این بنده خدا را عذاب میدهم, بعد نیم ساعت دوزاری ام افتاد که خانم موقع چک کردن حرکاتم فقط پایین را نگاه می کنه و  فاصله بین پاهای خودش و من را ملاک قرار داده , بهش لبخند زدم و گفتم مربی جان به جان عزیزانت اگر خوب نگاه کنی عرض شونه های من همینی که هست,  اشل اندازه گیریت میزون نیست.

الغرض اینکه, آدم ها را با اشل عرض شونه های خودشون بسنجیم و اگر کسی سایزش با ما فرق داره, این را به حساب مشکل و عیب طرف مون نذاریم, و  مطمئنا همین تفاوت ها جزء حسن های نادر طبیعت محسوب میشه.

* مخصوصا آدمی را که بعد 1.5 ساعت ورزش بجای تخم مرغ سیب زمینی میاد یک بشقاب ذغال اخته می خوره را اصلا در حیطه هیچ مقایسه ای نیارید که دلش می شکنه.

 

همین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵ساعت 20:50  توسط م ر ی م  | 

باور دارم  به عدد مادرهای این سرزمین معجزه ای به این اسم وجود داره.

معجزه ی امشب بی نظیر بود

نشانه ها کم نیست

ایمان بیاوریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:49  توسط م ر ی م  |