امروز بعد دو ماه آموزشی اومده بود دفتر.

8 کیلوگرم وزن کم کرده بود, به خاطر وضعیت بهداشتی بد خوابگاه شون عفونت ریه گرفته که منجر به آسم خفیف شده الان.به خاطر رک بودنش از بس مجبور شده نگهبانی اجباری بده مشکل کم خوابی هم داره.

از بین هزار و یک خبر اقتصادی و سیاسی و احتماعی که مصل توپ پینگ پنگ بین مون رد و بدل میشه, بهم میگه واقعا دیگه نقطه روشنی نمی بینم.

بهش میگم : دیگه دارم مطمئن میشم همه مون نسبت به رنگ سیاه ,کوررنگی داریم, هر روز فکر می کنیم رسیدن به سیاه ترین حالت ممکنه ولی فردا می بینیم سیاهی امروز با دیروز فرق کرده, ولی با همه این حرفها من هنوز یک نقطه روشن تو طالعت می بینم.

میگه چی؟

میگم : پنج شنبه هفته دیگه ;)

کمی سرخ میشه و لبخند بر میگرده رو لبهاش....

 

پ.ن: بعد دو سال کشمکش به امید خدا هفته دیگه میرسه به دختر مورد علاقه اش.
خدا کند این امنیت نسبی را برامون حفظ کند به خاطر همه سرباز وظیفه هاب حال و آینده این خاک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:41  توسط م ر ی م  |