دو سال پیش اواخر دی ماه , بعد از اینکه از ماموریت کاری برگشتم, همکاران ! خبر اومدن یک کارآموز جدید را دادند, شاگرد اول دانشگاه علامه و دانشجوی ترم دوم فوق لیسانس بود و البته خردادی*

شش ماه طول کشید تا بتونه تشخیص بده من کی دارم باهاش شوخی می کنم و کی جدی هستم.

روزهای اول که به شوخی بهش می گفتم تا سربازی نری درست نمیشی, از شدت عصبانیت سرخ می شد و می گفت من عمرا برم سربازی و سربازی تلف کردن عمره.

"خواهیم دید" با چاشنی یک لبخند تنها جوابی بود که از من می شنید.

دوشنبه بعد نهار خداحافظی اش کلی خاطرات ماه های اولش  را با هم مرور کردیم .بهم گفت یادتونه چقدر خام بودم , فکرش را نمی کردم یه روزی واقعا بخواهم برم .

امروز روز اولی بود که ملبس شد به لباس شریف سربازی و من جدا از همه حرف هایی که بهش زدم نگران امنیت "افشین" و همه جوانهایی ام که قراره تو این مملکت داوطلبانه و یا غیر داوطلبانه این مسیر را طی کنند.

امیدوارم  این خاک و مردمش و جوان هاش یه روزی از شر تفرقه و بی عدالتی و ناامنی خلاص بشوند .

 

* (از شانس خوبم هر دو تا همکارم (سرباز وظیفه و گلنار) خردادی اند, یعنی چنان استعدادی در این جماعت وجود داره که می تونید در کسری از ثانیه شادترین و عصبانی ترین حالت شون را ببینید. و اگر عادت به این اخلاق شون نداشته باشید مدام به خودتون شک میکنید.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 22:4  توسط م ر ی م  |