|
|
|
|
|
بچه که بودیم, آخرین تصویری که قبل از بسته شدن چشمامون تو شب های تابستون داشتیم یک آسمون با کلی ستاره ریز و درشت بود .
چقدر ذوق می کردم که می تونستم اون ملاقه یا بادبادکی را که داداش بزرگه برام گفته بود پیدا کنم . سهم هر کدوم مون قد عددی بود که یاد گرفته بودیم بشماریم,و چقدر خدا اون وقتها سخاوتمند تر بود, کاسه ی ستاره های هیچ بچه ای خالی نمی موند. شبهایی هم که خوش شانس تر بودیم می شد رد یکی دو تا شهاب را تا دم صبح دید , دیدن شون می شد ته ته آرزوی بچگی هامون , یعنی نمی فهمیدیم میشه تو این دنیای بی در و پیکر چیز دیگه ای را هم خواست . بی خوابی زده به سرم, رفتم زیر آسمونی که هیچ شباهتی به آسمون 30 سال پیش نداشت. امشب قراره اینقدر شهاب بباره که کسی تو این شهر دردنشت آرزو به دل نمونه, فقط باید اینقدر صبور بود تا یکی سهم تون بشه تو این شب. گفته بودند احتمال دیدن شون تو شهرهای بزرگ کمه,شما باور نکنید اگر بیدارید برید و سهم تون را ببرید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:31 توسط م ر ی م
|
|
||