دیروز بعد از زلزله ( که من هیچی از وقوعش نفهمیدم) کلاس های دانشگاه ما تعطیل شد. موقع برگشت دانشجو ها به من می گفتند استاد  زود از اینجا در برید تا ساختمان تو سرتون خراب نشده و ....

من: ما که باید بمیریم حالا چه با زلزله چه بی زلزله

دانشجو: استاد معلومه به همه آرزوهاتون رسیدید که اینقدر راحت از مرگ حرف می زنید

من: اتفاقا چون به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم. مردن  یا زنده بودن خیلی برام توفیر نداره

زیر نویس:( خدا جون! قربونت برم این حرف آخری شوخی بود. هنوز آرزو داریم. حالمون را نگیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:45  توسط م ر ی م  |