چند شبی است ، باران ات را می فرستی تا شاید صدای سرانگشتانش یا بوی نم اش دیوانه ام کند و سرکی پشت پنجره بکشم ،هنوز منتظری تا باز هم دلم هواییت شود. ولی امشب باران را، پشت پنجره، روی گونه هایم حس می کنم. نمی دانم شاید آه دل تو چشم هایم را ابری کرده .

پی نوشت:*

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 22:13  توسط م ر ی م  |