|
|
|
|
|
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوستتر دارم
که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم. خوب یادم هست از بهشت که
آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی
مشت دنیا جا نمیشدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت.
دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز
قطرهقطره تیرهتر شدم و ذرهذره سختتر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاریام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام، گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد. یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و
صخره؟ این رسم دنیاست که شیشهها بشکند و دلهای نازک شرحهشرحه
شود؟ "عرفان نظر آهاری" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۸ساعت 17:3 توسط م ر ی م
|
|
||