عابر چاقویی را از جیبش بیرون می آورد. دنبال یک جای خالی  می گردد، در کنار ده ها خط و یادگاری اسم دخترک را حک می کند، حرف اول اسم خودش را هم در کنار اسم دخترک حکاکی می کند. لبخند می زند و دور می شود. آدمهای دیگری هم می آیند و می روند و هر یک ردی بر درخت باقی می گذارند، به یاد اولین یا آخرین عشق شان.
درخت اما صبور و بی صدا تنها نظاره گر رهگذرانی است که هر روز می آیند و یک یادگاری برایش می گذارند.

تنش زخمی می شود از رد تیزی چاقو اما دلش صاف و خالی است . کسی به فکر این نبود که بر دلش نقشی بکند در این سالها.

 تقدیرش چنین حکم می کند، فردا که بمیرد می شود دفترچه خاطرات همین آدمها .
اما دلش همچنان بی نقش خواهد ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 18:55  توسط م ر ی م  |