|
|
|
|
|
دیدار مــــی نمایی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنی گر خون دل خوری فرح افزای میخوری ور قصد جان کنی طرب انگیز می کنی حیران دست و دشنه زیبات مانده ام کآهنگ خون من چه دلاویز می کنی بر تلخ عیشی من اگر خنــــــده آیدت شاید که خنده شکر آمیز می کنی سعدی گلت شکفت همانا که صبحدم فریاد بلبلان سحر خــــــیز می کنی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:42 توسط م ر ی م
|
|
||