|
|
|
|
|
من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
* عشق چو مست و خوش شود، بیخود و کش مکش شود فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من * ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد زآنچ کند به جای من * من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من * آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من * یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من * تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سروتر شود پشت خم دوتای من * بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را برکف پیر من بنه از جهت رضای من * گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش بال و پری گشادمش از صفت صفای من * پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکته های من * باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم مست میان کو منم ساقی من سقای من * از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من * شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من موندم این همه شادی در اشعار مولانا از کجا میاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:44 توسط م ر ی م
|
|
||