|
|
|
|
|
هم نسل های من حداقل اونهایی که جنوب شهر ساکن بودند , حتما خاطراتی از کرسی و شب های بی برقی و احیانا کتاب خوانی هزار و یک شب و امیرارسلان پدراشون زیر نور چراغ های گردسوز یا بخاری نفتی های علاءالدین و بو دادن تخمه هندونه های ذخیره تابستون تو شبهای بلند زمستون,مراسم رب پزون مادراشون تو تابستون , تلویزیون لامپی های مبلی , بساط دیزی آبگوشت ظهر جمعه, تصنیف های قدیمی پدرامون (که تازه بعد نیم ساعت که چشمات گرم می شد متوجه می شدی تازه رسیدی به اصل قضیه و خواننده اش بعد یک ربع چه چهه زدن یادش میفتادیک بیت شعری هم آخر سر باید بخونه), سفر های حداقل ده روزه با وجود زندگی و معاش کارگری ,و ... هزار تا خاطره ی دیگه داریم که نشون میداد آدمها( یا تکنولوژی در دسترس شون) اون وقتا برای گذران زندگی, تفریح , خواب یا شاید حتی معاشقه هاشون عجله ای نداشتند. اینقدر با حوصله همه کارها انجام می شد که می گفتی شاید می خواهند این لحظات را طوری کش بدهند تا مزه ی اون ثانیه ها تا ابد براشون بمونه. ولی حالا می بینی زندگی ها اینقدر شتاب داره که فکر میکنیم برای رفع تکلیف داریم غذا می خوریم, موسیقی گوش میدیم , سفر میریم و آدمها را دوست داریم,... شایدم برای همینه بیشتر وقتها خسته و شاکی هستیم و چیزی از زندگی نمی فهمیم کمی صبر کنیم, لحظات زندگی مون را مزه مزه کنیم. کی می دونه شاید این سفر , این مهمانی , این دیدار . آخریش باشه, بذاریم طعمش برامون هزار سال بمونه. همین الان یک تصنیف 30 دقیقه ای قدیمی انتخاب کنید و گوش بدید ( اولش کمی سخته, ولی کم کم درست میشیم) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:38 توسط م ر ی م
|
|
||