|
|
|
|
|
من یوسفم پدر! پدر! برادرانم دوستم نمیدارند پدر! مرا همراه خود نمیخواهند آزارم میدهند با سنگریزه و سخنم میرانند، میخواهند که من بمیرم تا به مدح من بنشینند، آنان در خانهات را به رویم بستند، از کشتزارم بیرون کردند، پدر! آنان انگورهایم را به زهر آلودند پدر آنان عروسکهایم را شکستند آنگاه که نسیم گذشت و با گیسوانم بازی کرد، آنان رشک بردند و بر من شوریدند، و بر تو شوریدند! مگر من با آنان چه کرده بودم، پدر! پروانهها بر شانههایم نشستند خوشهها به رویم خم شدند و پرنده بر کف دستانم فرود آمد. با آنان چه کرده بودم پدر! آی پدر!
*محمود درویش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 1:22 توسط م ر ی م
|
|
||