|
|
|
|
|
ما قربانیانی هستیم که جامه ی جلاد پوشیدهایم
نپرسیدند: آن سوی مرگ چیست؟ گویی نقشه ی بهشت را بهتر از کتاب زمین در یاد داشتند، سوالی دیگر ذهنشان را مشغول کرده بود: چه خواهیم کرد پیش از این مرگ؟ در حوالی زندگیمان زندگی می کنیم حال آن که زنده نیستیم انگار زندگانی ما تکه ای از بیابان است که خدایگان زمین بر سر آن می ستیزند و ما همسایه غبار روزگاران دوریم زندگی ما باری ست بر دوش شب مورخ هر چه پنهان شان کردم، از ناپیدا برمن سر برآوردند زندگان ما بر نقاش باری گران است: نقش شان را می زنم، سپس، خود نیز یکی از آنان می شوم و مِه مرا می پوشاند زندگانی ما باری ست بر دوش ژنرال چگونه از شبحی خون می جوشد؟ و زندگی ما، باید همانگونه باشد که می خواهیم؛ می خواهیم اندکی زنده باشیم
نه برای چیزی خاص.. بلکه تا قیامت را پس از این مرگ محترم بشماریم.
و بدون قصد، اقتباس کردند سخن فیلسوف را مرگ برای ما مفهومی ندارد! وقتی هستیم، او نیست مرگ برای ما مفهومی ندارد! وقتی او هست، ما نیستیم و رویاهایشان را مرتب کردند به شیوه ای متفاوت؛
و ایستاده به خواب رفتند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۷ساعت 13:39 توسط م ر ی م
|
|
||