|
|
|
|
|
گلنار امروز کلا پکر بود نه به خاطر برزیل , بیشتر به خاطر نیمار.
جوانی یعنی احساس و خوب خیلی سال طول می کشه تا فوتبال براش بیشتر منطقی باشه تا احساسی. و من سالهاست قبول کردم, منطق حکم می کنه اگر تیمی ضعیف عمل کرد, حقش صعود نیست.
پ.ن 1: فرانسه و بلژیک عجب تیم های خوبی اند امسال. پ.ن 2: امسال شاید گفت یکی از بهترین جام ها را داشتیم, تیم ها نه به خاطر اسم شون که به خاطر شایستگی شون تا الان بالا اومدند پ.ن 3: برزیل دقت کافی را نکرد متاسفانه .... پ.ن 4: حالا ببینیم کرواسی چه خواهد کرد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 20:35 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
بوسه های مکتوب هرگز به مقصد نمی رسند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 18:27 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هر دو مبتلاییم
من به ثبت لحظه های بدون تو تو به نیامدنت
*و دوباره این غزل محتشم زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت من بودم و دلی و هزاران شکستگی آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار آوازهای که از سخنت رفته رفته رفت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 14:42 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
در دهه شصت و اون منطقه ای که ما زندگی میکردیم, شاید در اکثر خونه ها به غیر از کتابهای درسی بچههای قد و نیم قد هر خانواده, قرآن , عم جزء و احیانا نهج البلاغه و مفاتیح کتاب دیگهای تو خونهها پیدا نمیشد و خوب مسما با زندگی کارگری و جنگ و دوران کوپن شاید کسی دغدغه کتاب خریدن هم نداشت.
تو اون وضعیت, من کمی خوش شانس بودم که بابام چند جلد کتاب داشت که به زور میتوانست دو ردیف طاقچه را پر کند. من و خواهرک خوندن را قبل از رفتن به مدرسه یاد گرفتیم, چجوری؟! یادم نیست, شاید چون مینشستیم مشق نوشتن داداش بزرگامون را نگاه میکردیم, دچار شدیم. و خوب! تو دورانی که تنها وسیله تفریحی خونه یک تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پارس قرمز و یک ضبط سونی سوغات مادر بزرگ از مکه بود من ناچار بودم با همون کتابها خودم را سرگرم کنم. حالا فکر میکنید من تا سن 9-10 سالگی چی خونده باشم خوبه؟! 1) هزار و یک شب 2) چهارده معصوم 3) داستان راستان 4) چندین باب از اصول کافی 5) نهج البلاغه 6) قصص قران ( الان که فکر میکنم یادم میاد کلی داستان الحادی هم داشت که بعد ها فهمیدم از منابع یهود وارد شده) 7) بوستان 8) دیوان حافظ 9) لیلی و مجنون و خسرو و شیرین نظامی 10) رساله آیت الله مرعشی نجفی 11) امیر ارسلان نامدار 12) فیلمنامه قانون (فیلم هندی) 13) طب الکبیر 14) خودآموز زبان تصویری 15) قرآن 16) کیهان بچه ها ( از پس انداز پول تو جیبی م فکر کنم شاید 5-6 جلد ازش داشتم) 17) نسیم شمال 18) چند جلد کتابی که در مسابقه کتابخونی مدرسه گرفتم و خوندم که یادمه بیشترش آثار استاد مطهری بود .... حالا فکر کنید با اون سطح از سواد و دایره لغات و نبود استاد و مشاور, ذهن یک بچه 9 ساله درگیر چی بوده , چی کشیده تا کمی بفهمه نظامی علیه الرحمه یا شیخ کلینی چی می خواستند بگویند در اون وانفسا... بعید می دونم اون بچه دیگه آدم قبلیش باقی مونده باشه. اطرافیان هنوز دنبال علل ریشه ای رفتارهاش هستند ولی بعیده فعلا به نتیجه خاصی برسند ;)
نتیجه: خلاصه که در اون دوران همه این کتابها محبوب بودند برای من.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 20:22 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
هل أعترفُ بأنّي لم أحبَّ أبدًا مثلما أحبُّك؟ و هل أقولُ ولن؟ أريدُ أن أموتَ على حبٍّ يجعلُ الموتَ تافها... آیا اعتراف کنم هرگز هیچکسی را مثل تو دوست نداشتم؟ و آیا بگویم هرگز کسی را مثل تو دوست نخواهم داشت؟ میخواهم جان بسپارم به پای عشقی که مرگ را بیاعتبار میکند... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 15:31 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یکی برای کارآموزی اومده دفتر, متولد 1379, پنجشنبه گذشته تازه کنکور داده بود.
خدا خوب داره گذر زمان را به رخ مون می کشه هر روز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر ۱۳۹۷ساعت 10:23 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
لو أننا لو أننا.. و آه من قسوة «لو».. اگر ما و آه از سختیِ اگر
صلاح عبدالصبور |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷ساعت 1:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
حتی امشب که با پرتغال مساوی کردیم !!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر ۱۳۹۷ساعت 1:2 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
طرف "آر پی جی" رو برعکس گذاشته بوده رو شونش ، شلیک می کنه ،
برمی گرده می بینه همه ی خودیا مُردن !
حکایت دولت ماست با طرح های اقتصادی اش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر ۱۳۹۷ساعت 19:49 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
لا ليل يكفينا لنحلم مرتين
لا عمر يكفينا لنخطئ مرتين ولا أمل غبي ليشرق مرتين
محمود درویش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ساعت 0:35 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتار آلمانی های در بازی امشب من را یاد رفتارشون در تجارت میندازه، اینقدر در تصمیم گیری تعلل می کنند که شانس های موجود براشون تبدیل میشه به فرصت برای حریف هاشون.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:29 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
فَلَوْ أسْتطيعُ طِرْتُ إلَيك شَوْقاً و كيفَ يطيرُ مقصوصُ الجناحِ.. اگر میتوانستم، از دلتنگی به سویت پرواز میکردم ابن زیدون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 8:6 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
سَلامٌ للذين أحبُّهم عبثاً
محمود درویش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۷ساعت 4:15 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
رئیس خاطره اولین برخوردش با حاج آقا اکبری را اینجوری تعریف می کنه
حدود سال 59-60 یک روز در خیابان دیدم یک آخوند ریزه میزه و خوشگل! منتظر تاکسی وایساده و از اونجایی که اون سالها هنوز انقلابی بودم سوارش کردم, اولین چیزی که بعد سوار شدن از من پرسید این بود : " هایده نداری گوش بدهم؟!" و این شد آغاز یک دوستی سی و هفت هشت ساله. امروز که حاج آقا اکبری برای دیدن رئیس اومده بود رئیس دوباره این خاطره را تعریف کردم, حاج آقا هم رو کرد به من و گفت :" عاشق موسیقی بودم, قبل از رفتن به حوزه می رفتم کلاس آواز , ولی بعد انقلاب جرات نکردم ادامه بدم" بهش گفتم:" هنوزم دیر نیست, الان دیگه راحت میتونید برید سراغ موسیقی" چشمهای آبی اش را بالا گرفت, یک جرعه از چای اش را سر کشید و حسرت 40 ساله اش را فریاد کشید "در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد" اون موقع روم نشد بهش بگم... " ناز نفست!"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:3 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
در دو هفته اخیر اسب های رییس به میمنت و مبارکی کره دار شدند، رییس هر بار عکس ها را در گروه برای همکاران شیر کرد و برای همه مون آرزوی باروری! و خوشبختی اسبی کرد. امروز که کره دوم متولد شد اومد تو اتاق من و گفت: عکس ها را دیدی؟! یاد بگیر!!!! من همون روزی که قصد کردم زن بگیرم فرداش دست به کار شدم و زن گرفتم.
بهش گفتم: مشکل اینه که من نمی خواهم زن بگیرم وگرنه منم همین فردا آستین بالا میزدم ؛)
حیف نجابت اسبی ام باعث شده همیشه سربه زیر باشم و نشنیدم زیر لب چی داشت بهم می گفت
بی ربط نوشت: امشب ترامپ بر سر پیمان بماند یا نماند ما دوران سختی را خواهیم داشت، دوران سختی که مسلما ابدی نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 19:21 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ابراهیم گلستان را چند سالی هست میشناسم ولی خوب هیچ وقت دلیلی برای گوگل کردن اسمش نداشتم،حتی اون موقعی که موضوع رابطه اش با فروغ خیلی داغ شده بود.
امروز سر یک موضوع اسمش را سرچ کردم و....
فقط میتونم بگم «لعنتی» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 22:50 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
میگه خانم زیر بنر بنویسم از طرف کی؟
میکم: مریم میگه آخه اسم خانم را کسی زیر بنر نمی نویسه!!!* میگم: اسم را برای همین روزها رو بچه ها می گذارند, شما بنویس بقیه هم خواهد نوشت...
* واقعا اینجوریه؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:30 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
استعداد غریبی در فراموشی چهره آدمها قبل و بعد از عمل دماغ دارم.
یعنی با بریدن اون تکه از مازاد دماغ عزیزان, خاطره نسخه اصلی و بدون روتوش شون کاملا به جالت پیش فرض کارخونه بر میگرده. حالا یکی نیست بگه, کسی نمیگه لالی اگر اصراری به تشخیص علت تغییر چهره شون نداشته باشی. البته واضح و مبرهن است که زدن ریش باعث تغییر چهره میشه, به شرطی که شما یک بار هم که شده, سوژه مورد نظر را با ریش دیده باشید. فقط موندم دفعه قبل با چه ادله ای فکر کردم کسی اگر سرما بخوره قیافه اش 180 درجه می تونه تغییر بکنه. طرف بعد دو سال هنوز داره در راستای محو شدن در افق طی الارض می کند...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:45 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد دو ماه آموزشی اومده بود دفتر.
8 کیلوگرم وزن کم کرده بود, به خاطر وضعیت بهداشتی بد خوابگاه شون عفونت ریه گرفته که منجر به آسم خفیف شده الان.به خاطر رک بودنش از بس مجبور شده نگهبانی اجباری بده مشکل کم خوابی هم داره. از بین هزار و یک خبر اقتصادی و سیاسی و احتماعی که مصل توپ پینگ پنگ بین مون رد و بدل میشه, بهم میگه واقعا دیگه نقطه روشنی نمی بینم. بهش میگم : دیگه دارم مطمئن میشم همه مون نسبت به رنگ سیاه ,کوررنگی داریم, هر روز فکر می کنیم رسیدن به سیاه ترین حالت ممکنه ولی فردا می بینیم سیاهی امروز با دیروز فرق کرده, ولی با همه این حرفها من هنوز یک نقطه روشن تو طالعت می بینم. میگه چی؟ میگم : پنج شنبه هفته دیگه ;) کمی سرخ میشه و لبخند بر میگرده رو لبهاش....
پ.ن: بعد دو سال کشمکش به امید خدا هفته دیگه میرسه به دختر مورد علاقه اش.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 23:41 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
میگه بیا یه برنامه بریزیم خرداد تعطیلات خوبی داره بریم ......
بهش میگم: ماه رمضونه, علاوه بر اون با این اوضاع ارز فعلا نمی شه تصمیم خاصی گرفت, ضمن اینکه حتی اگر یک درصد هم تصمیم به سفر داشته باشم, یونان را ترجیح میدهم .* رو تلگرام لیست جاهای دیدنی را فرستاده میگه :" بریم یونان یا آتن؟" شما باشید دلتون نمی خواهد یک همچین همسفر کولی داشته باشید. اصرار هم داره که حتما همراهم باشه, میگه تنها بری من نباشم بهت خوش نمی گذره, حق هم داره.
* حالا هر کی ندونه فکر میکنه ما راه به راه سفر خارجه هستیم , همین حضرت عبدالعظیم هم ممکنه ماه به ماه نطلبونه مون. *موقع انداختن سکه در فواره تروی بهم میگفت: انشالله دوباره با هم میایم اینجا... بهش گفتم :"بذار شیرجه بزنم سکه را دربیارم, آخه دفعه بعد هم بخواهم با تو بیام که تمام اعتقاداتم به این معماری زیر سوال میره ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 22:8 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر تو برفکني در ميان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکني به عقاب
که را مجال نظر بر جمال ميمونت
بدين صفت که تو دل مي بري وراي حجاب
درون ما ز تو يک دم نمي شود خالي
کنون که شهر گرفتي روا مدار خراب
به موي تافته پاي دلم فروبستي
چو موي تافتي اي نيکبخت روي متاب
تو را حکايت ما مختصر به گوش آيد
که حال تشنه نمي داني اي گل سيراب
اگر چراغ بميرد صبا چه غم دارد
و گر بريزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهي سهلست
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
کجايي اي که تعنت کني و طعنه زني
تو بر کناري و ما اوفتاده در غرقاب
اسير بند بلا را چه جاي سرزنشست
گرت معاونتي دست مي دهد درياب
اگر چه صبر من از روي دوست ممکن نيست
همي کنم به ضرورت چو صبر ماهي از آب
تو باز دعوي پرهيز مي کني سعدي
که دل به کس ندهم کل مدع کذاب
* اول اردیبعشق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:51 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
طبق ماده 21 قانون جرایم رایانه ای واژه مبارک "کون" به دستور کمیته ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ از گزینه های قابل جستجوی سایت واژه یاب به میمنت و مبارکی حذف گردید.
کاش خدا این قشر زحمت کش را دو روز از نعمت داشتن این عزیز محروم می کرد تا بفهمند دنیا دست کیه.
خدا می دونه چند سال دیگه چی از موسیقی, ادبیات, فرهنگ کوچه و بازار, آثار هنری , تاریخ و جفرافیا و حتی از خودمون باقی می مونه با این دلسوزان ...
* ابجد "کون" میشه 76 گویا, توصیه می شود از این به بعد به جای 76 از "هپ" یا " باقرزاره" استفاده کنیم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:44 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ما قربانیانی هستیم که جامه ی جلاد پوشیدهایم
نپرسیدند: آن سوی مرگ چیست؟ گویی نقشه ی بهشت را بهتر از کتاب زمین در یاد داشتند، سوالی دیگر ذهنشان را مشغول کرده بود: چه خواهیم کرد پیش از این مرگ؟ در حوالی زندگیمان زندگی می کنیم حال آن که زنده نیستیم انگار زندگانی ما تکه ای از بیابان است که خدایگان زمین بر سر آن می ستیزند و ما همسایه غبار روزگاران دوریم زندگی ما باری ست بر دوش شب مورخ هر چه پنهان شان کردم، از ناپیدا برمن سر برآوردند زندگان ما بر نقاش باری گران است: نقش شان را می زنم، سپس، خود نیز یکی از آنان می شوم و مِه مرا می پوشاند زندگانی ما باری ست بر دوش ژنرال چگونه از شبحی خون می جوشد؟ و زندگی ما، باید همانگونه باشد که می خواهیم؛ می خواهیم اندکی زنده باشیم
نه برای چیزی خاص.. بلکه تا قیامت را پس از این مرگ محترم بشماریم.
و بدون قصد، اقتباس کردند سخن فیلسوف را مرگ برای ما مفهومی ندارد! وقتی هستیم، او نیست مرگ برای ما مفهومی ندارد! وقتی او هست، ما نیستیم و رویاهایشان را مرتب کردند به شیوه ای متفاوت؛
و ایستاده به خواب رفتند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۷ساعت 13:39 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی دو ماه پیش اعلام شد ثبت سفارش و واردات کالا و مواد اولیه با منشا ارز دلار ممنوع شد.
دیروز اعلام شده برای تثبیت بازار ارز , دلار تک نرخی با قیمت 42000 ریال برای رفع نیازهای قانونی تجاری و تولیدی ,به فعالان اقتصادی تخصیص داده می شود.
ممنون میشم ما را بیش از این خر فرض نکنید. قرار بر تغییر نرخ ارز مبادله ای از 37850 ریال به 42000 ریال بود که انجام شد, تا چند وقت دیگه هم مطمئنا اثری از تک نرخی بودن نخواهیم دید. ما ملت فراموشکار هم خیلی زود همه چی یادمون میره تا 7-8 سال دیگه در دور دوم ریاست جمهوری یک نفر دیگه.
پ.ن: کافیه سری به سایت صرافی بانک ها بزنید, منابع تامین ارز صرافی ها , خودشون از دو روز پیش نرخ فروش اعلام نکرده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۷ساعت 8:51 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
روی تابلو اعلان وضعیت غسالخانه بهشت زهرا (الان واژه مناسب ندارم به جاش) اسامی، یکی یکی میومد و میرفت.
تا رسید به مرحومه ... میرزاخانی بوسه چین. ندید باید یک همچین آدمی را با این شهرت خواست، خدایش بیامرزد.
پ.ن بی ربط: چقدر از رای ای که دادم متاسفم. پ.ن.۲ خیلی بی ربط تر: بالاخره پرسپولیس برگشت به وضعیت مطلوب قبل،امیدوارم این اتفاق مثل ۳۰ اسفند در تقویم نباشه برای طرفدارهاش.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 18:14 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
عکس دوست پسرش را نشونم میده که رفته ورزشگاه آلیانس آرنا و لباس بایرن را پوشیده و عکس گرفته, میگه ببین حسین رفته بارسلونا!!!!
بهش میگم جلوی خودش نگی بارسلونا, اونجوری نه تنهامطمئن میشه از فوتبال چیزی نمی دونی بلکه فکر می کنه حتی نمی تونی اسم باشگاه را از روی آرمش بخونی. یک ربع بعد رفته سراغ گلنار میگه : حسین رفته منچستر یونایتد عکس انداخته :))) بهش میگم: به حافظه ات هم شک می کنه حتما
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:17 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
پارسال که همراه با سهیلا و یک تیم 14-15 نفره یک مسافرت نیمه کاری 10 روزه داشتم, مدام به من غر می زد که چرا اینقدر صبحانه زیاد می خورم و صبح زود بیدار میشم. بعد از سفر مدام به بقیه همکارا می گفت با مریم ماموریت نرید, تعهد کاریش بالاست و از بس جدی میگیره پدرتون در میاد.
امسال که یک مسافرت تفریحی 10 روزه تقریبا داشتیم ( سه روز اول نمیه کاری بود) روز آخر دوباره به من می گفت: با تو مسافرت تفریحی هم نمیشه اومد کلا همه چی را خیلی جدی میگیری تا جد و باد آدم را جلو چشم مون نیاری ول کن نیستی خلاصه که بپرهیزید از سفر با همسفر اینجوری . پ.ن: امروز بعد از ظهر اومده بود پیشم بهم میگه یک قیمت بگیر ببین هزینه سفر یونان چقدر در میاد دو نفره بخواهیم بریم!!!!( عبرت نمی گیره) پ.ن 2: جالب اینکه با پیاده روی های بالای 15-16 کیلومتر در روز (حداقل روزی 12 ساعت) وزن هم اضافه کرده و شاکی شده :( |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:30 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
ولو لم تصافح رجله (ها) صفحة الثّرى لما كنت أدرى علة للتيمّم ! و اگر قدمهایش به خاک نرسیده بود دلیلی برای تیمم پیدا نمیکردم... أبو نواس |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 16:0 توسط م ر ی م
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرک صبح میگه شماره پروازت را بگو ، وقتی پروازهای سقوطی را اعلام می کنند بتونم پیدا کنم ;) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 13:58 توسط م ر ی م
|
|
||